گزیده از ضرب المثلهای عربی با ترجمه

الفائتُ لا یُستَدْرَکُ ← آب رفته به جوی نیاید

کالقابِضِ علی الماء ← آب در هاون کوفتن  –    باد در قفس کردن

مَقْتَلُ الرَجُل بین فَکّیْهِ ← زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد .

قُدّتْ سُیورُهُ مِنْ اَدِیمِکَ ← سر و ته یک کرباس‌اند

یُقدِّمُ رِجْلاً و یُؤخّرُ أُخْری ← یک پا پس یک پا پیش می کشد.

لَیسَ القَوادمُ کالخوافی ← خدا پنج انگشت را مثل هم نیافریده است.

مِنَ القَلبِ الی القَلبِ ← دل به دل راه دارد

اِقْلَع شَوْکک بِیَدک ←  کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

لَوُقُلْتُ ثَمْره لَقال جَمْره ← اگر بگویم ماست سفید است می‌گوید سیاه است

القَولُ ینفذُ مالا تَنْفُذُ الِابَرُ ← با زبانش مار را از سوراخ بیرون می‌کشد

و بَعضُ القولِ یَذْهَبُ فی الرِّیاحِ ← حرف او و باد هوا یکی است
مِن کثَرهِ مَلّاحِیها غَرقتِ السَّفینهُ ← آشپز که دو تا شد آش یا شور می‌شود یا بی نمک

هَذا الکعکُ مِن ذاک العَجِینُ ← سر و ته یک کرباس‌اند

یَکفِیکَ مِمّا لا تَریَ ما قدْ تَرَی ← سالی که نکوست از بهارش پیداست –  به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است

کلّْ کَلْبٍ ببابه نَبّاحٌ ← هر سگ به درخانه خویش است دلیر

لِبَس له جِلد النَّمِر ← برای او چاقویش را تیز کرد –  چنگ و دندان نشان دادن

مِثلُ النّعامهِ لاطَیرٌ و لاجَمَلٌ ← به شتر مرغ گفتند بپر گفت شترم ، گفتند بار ببر گفت :مرغم

کلّفتْنِی مُخَّ البَعُوضِ ← مرا پی نخود سیاه فرستاد

لَیِّنُ الکَلامِ قَیْدُ القُلوب ← به نرمی برآید ز سوراخ مار

عِنْدِ الاِمتحانِ یُکرَمُ المَرءُ اَوْ یُهان ← به کُشتی پدید آید از مرد ، مرد

اَلْمَرءُ تَوّاقٌ اِلَی مَا لَمْ یَنَلْ ← مرغ همسایه غاز می‌نماید

المَرْءُ بَخلیلهِ ← بگو با که‌ای ، تا بگویم که‌ای –  تو اول بگو با کیان زیستی پس آنکه                 بگویم که کیستی؟

مَنْ یَمْشِ یَرْضَ بِما رَکِبَ ← کاچی به از هیچی.

لایملکُ شروَی نَقِیر ← توی هفت آسمان یک ستاره هم ندارد

مالٌ تَجْلِبهُ الرِّیاحُ تَأَخذهُ الزَّوابعُ ← باد ‌آورده را باد می‌برد

یا مَاءُ لو  بِغَیْرک غَصِصْتُ ← هرچه بگندد نمکش می‌زنند

لا یُنْبِتُ البَقلَه اِلاّ الَمْقلَه ← گرگ زاده عاقبت گرگ شود

نَبْحُ الکِلابِ لا یَضُرُّ بِالسَّحابِ ← به حرف گربه سیاه باران نمی‌بارد

ناجِزاً بِناجزٍ (نقد معامله می‌کنم) ← امروز نقد فردا نسیه

مَن نَجَا بِرأسِهِ فقد رَبِحَ ← خَرِ ما از کُرّگی دم نداشت

مَنْ نَهَشَتْهُ الحَیّهُ حَذِرَ الرَّسَنَ ← مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد

هل یَنْهَضُ البازی بلاجَناح ← یک دست ، صدا ندارد

لا نَاقَتی فی هذا و لا جَمَلی ← نه سر پیاز است نه ته پیاز

ما اَهْوَنَ الحربَ علی النَظّاره ← بیرون گود نشسته و می‌گوید لنگش کن

الهَوَی مِنَ النَوَی ← دوری و دوستی

اِنّ الهَوَی شریکُ العَمَی ← عشق کور است

الوَحْدهُ خَیرٌ مِن جَلیسِ السُّوء ← هست تنهایی به از یاران بد

حتّی یَرِدَ الضَّبُّ . یعنی :تا بزمجّه به آبشخور بیاید ← وقت گل نی

وَعدُ الکریمِ دَیْنٌ ← چو عهدی با کسی کردی به جا آر که ایمان است عهد از خویش مگذار

موَاعِیدُ عُرْقُوب (اسم مردی بدقول) ← وعده سرخرمن دادن

مَن اِتّکل علی زادِ غَیرهِ طالَ جَوعُه ← یعنی :هرکه به امید توشه همسایه نشست ، گرسنگی اش به درازا می کشد.   – کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

ویَلٌ لِلحَسُود مِن حَسَدِهِ ← حسود هرگز نیاسود

ویلٌ اهَونُ مِن وَیلَیْنِ ← جای شکرش باقی است

یَومٌ لَنا و یومٌ علینا ← چنین است رسم سرای درشت

الیومَ خمرٌ و غداً اَمْرٌ ← چو فردا شود فکر فردا کنیم

ما یوَمُ حَلِیمهَ بِسِرّ ← شتر سواری و دولا دولا

—————————————————————

اَنا الغریقُ فما خَوْفی من الَبلل ← آب که از سرگذشت چه یک وجب ، چه صد وجب

الغَمراتُ ثمَّ یَنْجَلینَ ← پایان شب سیه سفید است

هذاالفرسُ و هذا المیدان ← این گوی و این میدان

اَعْظِ القَوسَ بارِیها ← کار را باید به کاردان سپرد

لا تَطَرحِ الدُّرّ اَمام الکَلْبِ ← قدر زر زرگر شناسد

ما لا یُدرَک کلُّه لا یُترک کلُّه ← آب دریا را اگر نتوان کشید – هم به قدر تشنگی باید چشید

لَیِّنُ الکلامِ قَیدُ القُلوب ← زبان خوش ، مار را از سوراخ بیرون می‌آورد

الماضِی لا یُذکَرُ ← گذشته ها گذشته .

یَحْسَبُ المَمْطورُ اَنّ کلّاً مُطِرَ ← کافر همه را به کیش خود پندارد

المَوتُ حَوضٌ مَوُرودٌ ← مرگ شتری است که در خانه همه می خوابد.

اِنّ الحبیبَ الی الاِخوانِ ذوالمال ← تاپول داری رفیقتم ، عاشق بند کیفتم

اَخْفَی من الماء تحتَ الرَّفهِ ← آب زیرکاه

لا یعرفُ الِهرَّ من البِرّ ← هرّ را از برّ تشخیص نمی‌دهد

واحدٌ کالَالف ← مشت نمونه خروار است

جادَت بِوَصلٍ حینَ لا ینفع الوَصلُ ← آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا؟

یداک اَوْکتا وفُوک نَفَخَ ← خودم کردم که لعنت بر خودم باد

یأکَلْنی سَبُعٌ ولا یأکلنُی کلبٌ ← همه را برق می‌گیرد ما را چراغ نفتی.

کالباِحث عن حَتْفهِ بظَلْفهِ ← تیشه به ریشه خود زدن

لواِتّجرتَ بالأکفان ما ماتَ احدٌ. ←اگر  لب دریا بروی خشک می‌شود

ترکُ الجواب علی الجاهل جواب ← جواب ابلهان خاموشی است

اِنّ الجَبانَ حتفُهُ مِن فوقه ← آدم شجاع یک بار و ترسو هزار بار می‌میرد

اَجْرَدُ مِنْ صَلَعه ← مثل کف دست

هذا جَزاءُ مُجیر أُمّ عامِر (کفتار) ← مار در آستین پروردن است

اَحْقَدُ مِن جملٍ ← کینه‌ ای تر از شتر

لکُلّ ساقِطة لاقطة. ← دیوار موش دارد ، موش هم گوش داره

سِرْ و قمرٌ لک ← تا تنور داغ است نان را بچسبان

سِیلَ به و هو لایدری ← دنیا را آب ببرد او را خواب می برد.

شُعاعُ الشّمْس لا یُخْفَی و نورُالحَقّ لا یُطفَی ← آفتاب همیشه پشت ابر نمی‌ماند

مَنْ صَارَع الحقَّ صَرَعَه ← هر که با حق درافتد ور افتد.

مَصَائبُ قَومٍ عندَ قومٍ فَوائدُ ← یعنی مصیبتهای  مردمی برای مردمی دیگر سودها دارد.

ایّاکَ و اَن یَضرِبَ لسانُک عُنقکَ ← زبان سرخ ، سرِ سبز می‌دهد بر باد

ضِغْثٌ علی اِبّالة ← قوز بالای قوز

طَبیبٌ یُداوی النّاسَ و هو علیلٌ. ← کَلْ اگر طبیب بودی ، سر خود دوا نمودی .

یا طَبیبُ طِبَّ نَفْسَک ← تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی‌برد؟!

مَنْ طَلَبَ اَخاً بِلا  عَیبٍ بَقیَ بلا اَخ ← گل بی خار نباشد.

اِنّ الطّیورَ علی اَشکالها تَقَعُ ← کبوتر با کبوتر باز با باز     کند همجنس با همجنس پرواز

الاعمال بِخَواتِمها ← کار را که کرد ؟ آن که تمام کرد .

اَغنی الصَّباحُ عن المِصْباح ← یعنی : بامداد به چراغ نیاز ندارد.

——————————————————–

اِنّ معَ الیومِ غداً . ← فردایی هم هست.

غَداؤهُ مرهونٌ بَعَشائهِ ← هشتش گروی نه است.

کمُستَبُضِع التَّمرِ الی الهَجَر ← زیره به کرمان می‌برد ، چغندر به هرات

اَسْمَعُ جَعجعهً و لاأرَی طَحَناً ← حرف می‌شنوم و عمل نمی‌بینم.

ما اَشْبهَ اللّیلة بالبارحة ← به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است

الشّاةُ الَمذبوحة لاتألم السَّلخَ .← مرده از نیشتر مترسانش.

لابدَّ دُونَ الشَّهْدِ من اِبَرِ النَّخلِ ← هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد

الشّیبُ کُلّه عیبٌ . یا  شایب و  عایب . ← پیری و هزار عیب.

اِسْمَع و لا تُصدِّقْ ← بشنو و باور مکن.

ضَیفُ العِشاء ما لَـهُ العَشاء ← مهمان دیروقت ، خرجش با خودش است.

الطَّریفُ خفیفٌ و التّلیدُ بلیدٌ ← نو که آید به بازار کهنه شود دل آزار

طَرْفُ الفَتی یُخبرُ عن جَنانه ← رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون

خَفِّفْ طعامَک تأمَنْ سَقامَک . ← کم بخور ، همیشه بخور.

مَواعِیدُ عُرقُوبٍ . ← وعده سرِ خرمن می دهد.

صاحَتْ عَصافیرُ بطنی. ← روده بزرگ روده کوچک را خورد .

غُبار العمل خَیرٌ مِنْ زَعفران العُطلة . ← دو صد گفته چون  نیم کردار نیست.

الأعمی یَخْرأ فَوق السَّطح وَ یحسَبُ اَنّ النّاس لا یَـرَوْنَــه ← مثل کبک سرش را زیر برف می کند.

العُنْقُود العَالی حُصْرُمُ. ← دستش به انگور نمی رسد می گوید : ترش است.

إنَّ لِلحیطان آذاناً. ← دیوار موش دارد موش هم گوش دارد.

قد جَعَلَ اِحدَی اُذنَیهِ بُستاناً و الأُخری مَیداناً ← یک گوشش در است ، یک گوشش دروازه

اِسْتَوَتْ بهِ الاَرضُ ← هفت کفن پوسانده است.

اَکَلْتُم تَـمْری و عَصیْتُم أمــری. ← نمک خوردی و نمکدان شکستی.

ذَهَب أمسُ بِما فیه . ← گذشت آنچه گذشت

کُلُّ اِناء بالّذی  فیه یَنْضَحُ ← از کوزه همان برون تراود که در اوست

بَطنٌ جائعٌ و وجهٌ مَدهُون ← پز عالی ، جیب خالی.

بعضُ الشیء اَفْضَلُ مِن لاشیء ← کاچی به از هیچی

بَاکِرْ تَسعَدْ.   ← سحر خیز باش تا کامروا شوی.

بَلغَ السِّکّینُ العَظْم . ← کارد به استخوان رسید.

ما کلُّ بَیضاءَ شَحْمَهٌ ← هر گردی ، گردو نیست

تِلکَ بتلکَ یا عَمْروُ ← این به آن در

کما تَدِینُ تُدانُ ← از مکافات عمل غافل مشو.

کالمَربُوط و الَمْرعَی خَصیبٌ. ← دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

رَجَعَ بخُفَّی حُنَین. ← دست از پا درازتر برگشت.

کالمُستَجِیر منَ الرَّمضاء الی النّار ← از چاله درآمد به چاه افتاد.

رُبَّ رَمْیةٍ مِن غَیر رامٍ ← گاه باشد که کودکی نادان   به خطا بر هدف زند تیری

تَجرِی الّریاحُ بِمالا تَشْتَهِی السُّفنُ ← خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد                  اگر ناخدا جامه بر تن دَرَد

الرّائدُ لایکذِبُ اَهَلهُ ← کارد ، دسته خودش را نمی‌بُــرد

عَلی مَن تَقرأ مَزامیرَک؟ یا داوود . ← یاسین به گوش خر خواندن

زُرْ غِبّاً تَزْدَدْ حُبّاً. ←  اگر خواهی عزیز شوی    یا بمیری یا دور شوی

سَبَقَ السَّیفُ العَذْلَ. ← دیگر کار از کار گذشته است.

سحابهُ صَیفٍ عَن قلیلِ تَقَشَّعُ .← این نیز بگذرد.

ابنُ الِاسْکافِ حَفیان و  ابنُ الحائکِ عُریان. ← کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌‌خورد.

اَضیقُ مِن سُمّ الخِیاطِ ← مثل سوراخ سوزن

تحتَ البَرّاق سمُّ ناقِعٌ . ← مار خوش خط و خال

الأعوَرُ فی بلادِ العِمیانِ مَلِکٌ. ← به شهر کوران ، یک چشم ، سلطان است.

لیسَ الخبرُ کَالمُعایَنة. ← شنیدن کی بود مانند دیدن

اِیّاک اَعْنِی و اسْمَعی یا جَارَتی ← در! به تو می‌گویم    دیوار! تو بشنو

رُدَّ الحجَر مِنْ حیثُ أتاک ← کلوخ انداز را پاداش سنگ است

الحدیدَ بالحدید یُفلِحُ ← آهن را به آهن توان کوفت

منْ طَلَب الحَسناءَ یُعطِی مَهَرها ← هر کرا طاووس باید ، جور هندوستان کشد

الحقیقة مُــرٌّ. ← حرف حق ،‌تلخ است .

جاءَ بِقَرنَی حِمارٍ ← دروغ شاخدار

ربّما اراد الصَّدیِقُ الاحمقُ نَفَعَک فَضَرَّک ← دوستی خاله خرسه

دَوامُ الحالِ من المحال ← همیشه در به یک پاشنه نمی‌گردد

خَرقاءُ عیّابه. ← آبکش به آفتابه می‌گوید دو سوراخ داری.

اِخْتَلط الحابلُ بالنّابِل ← خر تو خر شد – شیر تو شیر شد.

الخَیرُ فِیما وَقَعَ ← هرچه پیش آید ، خوش آید.

یَدْرُجُ فی کُلّ وَکْرٍ. ← نخود هر آشی است.

اَلْقِ دَلْوَک فی الدِّلاء. ← سنگ مفت ، گنجشک مفت.

——————————————————————————

لک یَفُتْ مَن لَمْ یَمُتْ ← ماهی را هر موقع از آب بگیری تازه است

الفائتُ لا یُستَدْرَکُ ← آب رفته به جوی نیاید

کالقابِضِ علی الماء ← آب در هاون کوفتن  –    باد در قفس کردن

مَقْتَلُ الرَجُل بین فَکّیْهِ ← زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد .

قُدّتْ سُیورُهُ مِنْ اَدِیمِکَ ← سر و ته یک کرباس‌اند

یُقدِّمُ رِجْلاً و یُؤخّرُ أُخْری ← یک پا پس یک پا پیش می کشد.

مِنَ القَلبِ الی القَلبِ ← دل به دل راه دارد

اِقْلَع شَوْکک بِیَدک ←  کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

لَوُقُلْتُ ثَمْره لَقال جَمْره ← اگر بگویم ماست سفید است می‌گوید سیاه است

القَولُ ینفذُ مالا تَنْفُذُ الِابَرُ ← با زبانش مار را از سوراخ بیرون می‌کشد

و بَعضُ القولِ یَذْهَبُ فی الرِّیاحِ ← حرف او و باد هوا یکی است

مِن کثَرهِ مَلّاحِیها غَرقتِ السَّفینهُ ← آشپز که دو تا شد آش یا شور می‌شود یا بی نمک

هَذا الکعکُ مِن ذاک العَجِینُ ← سر و ته یک کرباس‌اند

یَکفِیکَ مِمّا لا تَریَ ما قدْ تَرَی ← سالی که نکوست از بهارش پیداست –  به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است

کلّْ کَلْبٍ ببابه نَبّاحٌ ← هر سگ به درخانه خویش است دلیر

لِبَس له جِلد النَّمِر ← برای او چاقویش را تیز کرد –  چنگ و دندان نشان دادن

مِثلُ النّعامهِ لاطَیرٌ و لاجَمَلٌ ← به شتر مرغ گفتند بپر گفت شترم ، گفتند بار ببر گفت :مرغم

کلّفتْنِی مُخَّ البَعُوضِ ← مرا پی نخود سیاه فرستاد

لَیِّنُ الکَلامِ قَیْدُ القُلوب ← به نرمی برآید ز سوراخ مار

عِنْدِ الاِمتحانِ یُکرَمُ المَرءُ اَوْ یُهان ← به کُشتی پدید آید از مرد ، مرد

اَلْمَرءُ تَوّاقٌ اِلَی مَا لَمْ یَنَلْ ← مرغ همسایه غاز می‌نماید

المَرْءُ بَخلیلهِ ← بگو با که‌ای ، تا بگویم که‌ای –  تو اول بگو با کیان زیستی پس آنکه                 بگویم که کیستی؟

مَنْ یَمْشِ یَرْضَ بِما رَکِبَ ← کاچی به از هیچی.

لایملکُ شروَی نَقِیر ← توی هفت آسمان یک ستاره هم ندارد

مالٌ تَجْلِبهُ الرِّیاحُ تَأَخذهُ الزَّوابعُ ← باد ‌آورده را باد می‌برد

یا مَاءُ لو  بِغَیْرک غَصِصْتُ ← هرچه بگندد نمکش می‌زنند

لا یُنْبِتُ البَقلَه اِلاّ الَمْقلَه ← گرگ زاده عاقبت گرگ شود

نَبْحُ الکِلابِ لا یَضُرُّ بِالسَّحابِ ← به حرف گربه سیاه باران نمی‌بارد

ناجِزاً بِناجزٍ (نقد معامله می‌کنم) ← امروز نقد فردا نسیه

مَن نَجَا بِرأسِهِ فقد رَبِحَ ← خَرِ ما از کُرّگی دم نداشت

مَنْ نَهَشَتْهُ الحَیّهُ حَذِرَ الرَّسَنَ ← مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد

هل یَنْهَضُ البازی بلاجَناح ← یک دست ، صدا ندارد

لا نَاقَتی فی هذا و لا جَمَلی ← نه سر پیاز است نه ته پیاز

ما اَهْوَنَ الحربَ علی النَظّاره ← بیرون گود نشسته و می‌گوید لنگش کن

الهَوَی مِنَ النَوَی ← دوری و دوستی

اِنّ الهَوَی شریکُ العَمَی ← عشق کور است

الوَحْدهُ خَیرٌ مِن جَلیسِ السُّوء ← هست تنهایی به از یاران بد

حتّی یَرِدَ الضَّبُّ . یعنی :تا بزمجّه به آبشخور بیاید ← وقت گل نی

وَعدُ الکریمِ دَیْنٌ ← چو عهدی با کسی کردی به جا آر که ایمان است عهد از خویش مگذار

موَاعِیدُ عُرْقُوب (اسم مردی بدقول) ← وعده سرخرمن دادن

مَن اِتّکل علی زادِ غَیرهِ طالَ جَوعُه ← یعنی :هرکه به امید توشه همسایه نشست ، گرسنگی اش به درازا می کشد.   – کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

ویَلٌ لِلحَسُود مِن حَسَدِهِ ← حسود هرگز نیاسود

ویلٌ اهَونُ مِن وَیلَیْنِ ← جای شکرش باقی است

یَومٌ لَنا و یومٌ علینا ← چنین است رسم سرای درشت

الیومَ خمرٌ و غداً اَمْرٌ ← چو فردا شود فکر فردا کنیم

ما یوَمُ حَلِیمهَ بِسِرّ ← شتر سواری و دولا دولا

—————————————————————

اَنا الغریقُ فما خَوْفی من الَبلل ← آب که از سرگذشت چه یک وجب ، چه صد وجب

الغَمراتُ ثمَّ یَنْجَلینَ ← پایان شب سیه سفید است

هذاالفرسُ و هذا المیدان ← این گوی و این میدان

اَعْظِ القَوسَ بارِیها ← کار را باید به کاردان سپرد

لا تَطَرحِ الدُّرّ اَمام الکَلْبِ ← قدر زر زرگر شناسد

ما لا یُدرَک کلُّه لا یُترک کلُّه ← آب دریا را اگر نتوان کشید – هم به قدر تشنگی باید چشید

لَیِّنُ الکلامِ قَیدُ القُلوب ← زبان خوش ، مار را از سوراخ بیرون می‌آورد

الماضِی لا یُذکَرُ ← گذشته ها گذشته .

یَحْسَبُ المَمْطورُ اَنّ کلّاً مُطِرَ ← کافر همه را به کیش خود پندارد

المَوتُ حَوضٌ مَوُرودٌ ← مرگ شتری است که در خانه همه می خوابد.

اِنّ الحبیبَ الی الاِخوانِ ذوالمال ← تاپول داری رفیقتم ، عاشق بند کیفتم

اَخْفَی من الماء تحتَ الرَّفهِ ← آب زیرکاه

لا یعرفُ الِهرَّ من البِرّ ← هرّ را از برّ تشخیص نمی‌دهد

واحدٌ کالَالف ← مشت نمونه خروار است

جادَت بِوَصلٍ حینَ لا ینفع الوَصلُ ← آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا؟

یداک اَوْکتا وفُوک نَفَخَ ← خودم کردم که لعنت بر خودم باد

یأکَلْنی سَبُعٌ ولا یأکلنُی کلبٌ ← همه را برق می‌گیرد ما را چراغ نفتی.

کالباِحث عن حَتْفهِ بظَلْفهِ ← تیشه به ریشه خود زدن

لواِتّجرتَ بالأکفان ما ماتَ احدٌ. ←اگر  لب دریا بروی خشک می‌شود

ترکُ الجواب علی الجاهل جواب ← جواب ابلهان خاموشی است

اِنّ الجَبانَ حتفُهُ مِن فوقه ← آدم شجاع یک بار و ترسو هزار بار می‌میرد

اَجْرَدُ مِنْ صَلَعه ← مثل کف دست

لکُلّ ساقِطة لاقطة. ← دیوار موش دارد ، موش هم گوش داره

سِرْ و قمرٌ لک ← تا تنور داغ است نان را بچسبان

سِیلَ به و هو لایدری ← دنیا را آب ببرد او را خواب می برد.

شُعاعُ الشّمْس لا یُخْفَی و نورُالحَقّ لا یُطفَی ← آفتاب همیشه پشت ابر نمی‌ماند

مَنْ صَارَع الحقَّ صَرَعَه ← هر که با حق درافتد ور افتد.

مَصَائبُ قَومٍ عندَ قومٍ فَوائدُ ← یعنی مصیبتهای  مردمی برای مردمی دیگر سودها دارد.

ایّاکَ و اَن یَضرِبَ لسانُک عُنقکَ ← زبان سرخ ، سرِ سبز می‌دهد بر باد

ضِغْثٌ علی اِبّالة ← قوز بالای قوز

طَبیبٌ یُداوی النّاسَ و هو علیلٌ. ← کَلْ اگر طبیب بودی ، سر خود دوا نمودی .

یا طَبیبُ طِبَّ نَفْسَک ← تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی‌برد؟!

مَنْ طَلَبَ اَخاً بِلا  عَیبٍ بَقیَ بلا اَخ ← گل بی خار نباشد.

اِنّ الطّیورَ علی اَشکالها تَقَعُ ← کبوتر با کبوتر باز با باز     کند همجنس با همجنس پرواز

الاعمال بِخَواتِمها ← کار را که کرد ؟ آن که تمام کرد .

اَغنی الصَّباحُ عن المِصْباح ← یعنی : بامداد به چراغ نیاز ندارد.

—————————————————————

اِنّ معَ الیومِ غداً . ← فردایی هم هست.

غَداؤهُ مرهونٌ بَعَشائهِ ← هشتش گروی نه است.

کمُستَبُضِع التَّمرِ الی الهَجَر ← زیره به کرمان می‌برد ، چغندر به هرات

اَسْمَعُ جَعجعهً و لاأرَی طَحَناً ← حرف می‌شنوم و عمل نمی‌بینم.

ما اَشْبهَ اللّیلة بالبارحة ← به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است

الشّاةُ الَمذبوحة لاتألم السَّلخَ .← مرده از نیشتر مترسانش.

لابدَّ دُونَ الشَّهْدِ من اِبَرِ النَّخلِ ← هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد

الشّیبُ کُلّه عیبٌ . یا  شایب و  عایب . ← پیری و هزار عیب.

اِسْمَع و لا تُصدِّقْ ← بشنو و باور مکن.

ضَیفُ العِشاء ما لَـهُ العَشاء ← مهمان دیروقت ، خرجش با خودش است.

الطَّریفُ خفیفٌ و التّلیدُ بلیدٌ ← نو که آید به بازار کهنه شود دل آزار

طَرْفُ الفَتی یُخبرُ عن جَنانه ← رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون

خَفِّفْ طعامَک تأمَنْ سَقامَک . ← کم بخور ، همیشه بخور.

مَواعِیدُ عُرقُوبٍ . ← وعده سرِ خرمن می دهد.

صاحَتْ عَصافیرُ بطنی. ← روده بزرگ روده کوچک را خورد .

غُبار العمل خَیرٌ مِنْ زَعفران العُطلة . ← دو صد گفته چون  نیم کردار نیست.

الأعمی یَخْرأ فَوق السَّطح وَ یحسَبُ اَنّ النّاس لا یَـرَوْنَــه ← مثل کبک سرش را زیر برف می کند.

العُنْقُود العَالی حُصْرُمُ. ← دستش به انگور نمی رسد می گوید : ترش است.

إنَّ لِلحیطان آذاناً. ← دیوار موش دارد موش هم گوش دارد.

قد جَعَلَ اِحدَی اُذنَیهِ بُستاناً و الأُخری مَیداناً ← یک گوشش در است ، یک گوشش دروازه

اِسْتَوَتْ بهِ الاَرضُ ← هفت کفن پوسانده است.

اَکَلْتُم تَـمْری و عَصیْتُم أمــری. ← نمک خوردی و نمکدان شکستی.

ذَهَب أمسُ بِما فیه . ← گذشت آنچه گذشت

کُلُّ اِناء بالّذی  فیه یَنْضَحُ ← از کوزه همان برون تراود که در اوست

بَطنٌ جائعٌ و وجهٌ مَدهُون ← پز عالی ، جیب خالی.

بعضُ الشیء اَفْضَلُ مِن لاشیء ← کاچی به از هیچی  بَاکِرْ تَسعَدْ.   ← سحر خیز باش تا کامروا شوی.

بَلغَ السِّکّینُ العَظْم . ← کارد به استخوان رسید.

بَیضَهُ الیومِ خَیرٌ من دَجاجه الغَدِ ← سیلی نقد به از حلوای نسیه

ما کلُّ بَیضاءَ شَحْمَهٌ ← هر گردی ، گردو نیست

تِلکَ بتلکَ یا عَمْروُ ← این به آن در

کما تَدِینُ تُدانُ ← از مکافات عمل غافل مشو.

کالمَربُوط و الَمْرعَی خَصیبٌ. ← دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

رَجَعَ بخُفَّی حُنَین. ← دست از پا درازتر برگشت.

کالمُستَجِیر منَ الرَّمضاء الی النّار ← از چاله درآمد به چاه افتاد.

رُبَّ رَمْیةٍ مِن غَیر رامٍ ← گاه باشد که کودکی نادان   به خطا بر هدف زند تیری

تَجرِی الّریاحُ بِمالا تَشْتَهِی السُّفنُ ← خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد                  اگر ناخدا جامه بر تن دَرَد

الرّائدُ لایکذِبُ اَهَلهُ ← کارد ، دسته خودش را نمی‌بُــرد

عَلی مَن تَقرأ مَزامیرَک؟ یا داوود . ← یاسین به گوش خر خواندن

زُرْ غِبّاً تَزْدَدْ حُبّاً. ←  اگر خواهی عزیز شوی    یا بمیری یا دور شوی

سَبَقَ السَّیفُ العَذْلَ. ← دیگر کار از کار گذشته است.

سحابهُ صَیفٍ عَن قلیلِ تَقَشَّعُ .← این نیز بگذرد.

ابنُ الِاسْکافِ حَفیان و  ابنُ الحائکِ عُریان. ← کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌‌خورد.

اَضیقُ مِن سُمّ الخِیاطِ ← مثل سوراخ سوزن

تحتَ البَرّاق سمُّ ناقِعٌ . ← مار خوش خط و خال

الأعوَرُ فی بلادِ العِمیانِ مَلِکٌ. ← به شهر کوران ، یک چشم ، سلطان است.

لیسَ الخبرُ کَالمُعایَنة. ← شنیدن کی بود مانند دیدن

اِیّاک اَعْنِی و اسْمَعی یا جَارَتی ← در! به تو می‌گویم    دیوار! تو بشنو

رُدَّ الحجَر مِنْ حیثُ أتاک ← کلوخ انداز را پاداش سنگ است

الحدیدَ بالحدید یُفلِحُ ← آهن را به آهن توان کوفت

منْ طَلَب الحَسناءَ یُعطِی مَهَرها ← هر کرا طاووس باید ، جور هندوستان کشد

الحقیقة مُــرٌّ. ← حرف حق ،‌تلخ است .

جاءَ بِقَرنَی حِمارٍ ← دروغ شاخدار

ربّما اراد الصَّدیِقُ الاحمقُ نَفَعَک فَضَرَّک ← دوستی خاله خرسه

دَوامُ الحالِ من المحال ← همیشه در به یک پاشنه نمی‌گردد

خَرقاءُ عیّابه. ← آبکش به آفتابه می‌گوید دو سوراخ داری.

اِخْتَلط الحابلُ بالنّابِل ← خر تو خر شد – شیر تو شیر شد.

الخَیرُ فِیما وَقَعَ ← هرچه پیش آید ، خوش آید.

یَدْرُجُ فی کُلّ وَکْرٍ. ← نخود هر آشی است.

اَلْقِ دَلْوَک فی الدِّلاء. ← سنگ مفت ، گنجشک مفت.

ارسال ديدگاه

لطفا نام خود را وارد كنيد! لطفا آدرس ايميل را صحيح وارد كنيد! لطفا پيام را وارد كنيد!