ترجمه ستار جليل زاده



۱
رياح الجنون


صدِئتْ عَرَباتُ النهارْ
صَدىء الفارسُ.
إنني مقبلٌ من هناكْ
من بلاد الجذور العقيمهْ
فَرَسي برعمٌ يابسُ
وطريقي حِصارْ.
ما لكم , ما لكم تَسخرونْ ؟
اهرُبوا فأنا من هناكْ
جئتكم, فلبستُ الجريمهْ
وحملتُ إليكم رياحَ الجنونْ .


بادهای جنون آمیز

درشکه های روز اکسیده شدند
——–و تک سوار نیز
من از آن جا می آیم
از سرزمین ریشه های بی حاصل
اسبم شکوفه ی خشکی است
———و راهم بسته .
شما برای چه ، برای چه به سخره می گیریدم ؟
بگریزید ،
——من آن جایی ام
با تن پوشی از جنایت آمده ام
و برایتان
بادهای جنون آمیز را آورده ام .


۲
جسر الدموع


ثَمّة جسْرٌ من الدمع يمشي معي
يتكسّر تحتَ جفوني
ثَمّة في جلديَ الخَزفيّ
فارِسٌ للطفوله
يربطُ أفراسه بظلّ الغصونِ
بحبال الرياحْ
ويغنّي لنا بصوتِ نبيٍّ :
أيَهذي الرياحْ
أيّهذي الطفوله
يا جسوراً من الدّمعِ
مسكورةً وراء الجفونِ . “


پل سرشک ها


پلی از سرشک ها این جاست
———–که با من راه می روند
و پسِ پلک هایم می شکنند
این جا ،
زیرِ پوستِ سفالینه ام
کودکِ تکسواریست
که اسب هایش را با طنابِ بادها ،
به سایه ی شاخه ها می بندد
و با صدایی پیامبرگونه برایمان آواز می خواند :
ای بادها
ای کودکی
ای پل های سرشکِ شکسته در پسِ پلک ها . “


۳
الكرسي

مِن زَمَنٍ صرختُ بالمدينه :
يا قشْرَةَ العالم في يَديّ.
من زمنٍ تَمْتَمتُ للسفينه ـ
أُغنيَتي في اللهب الورديّ :
أَلكلُّ أو لا شيء.
تَعِبتُ يا أحفاديّ الصِغار
منّي ، من البِحار ،
هاتوا ليّ الکرسيّ .


صندلی


سال ها در شهر فریاد زدم
ای پوست جهان میان دستانم
سال ها زیر لب ترانه ام را در آتشی گلرنگ
——————–برای کشتی زمزمه کردم
همه یا هیچ .
ای نواده های کوچکم ،
خسته شدم
—————-از خویشتن ، از دریا ها ،
برایم صندلی بیاورید .



۴
أخلق أرضاً


أخلقُ أرضاً تثورُ معي وتخونُ
أخلق أرضاً تجسّسْتُها بعروقي
ورَسمْتُ سماواتِها برعدي
وزيّنتُها ببروقي،
حدّها صاعِقٌ وموجٌ
وراياتُها الجفونُ.
….سرزمینی می سازم
سرزمینی می سازم
که با من به جوش و خروش آید
………………….و غدارانه رفتار کند
سرزمینی می سازم
که با رگ هایم کشف نمودمش
و آسمانش را
و با رعد و برق نقش و تزیین بسته ام
مرزش آذرخش است و موج
……………………و پلک ها بیرق هایش .



۵
الجرس

النّخيلُ انحنى
والنهارُ انحنى والمسارْـ
إنه مُقبلٌ ، إنه مثلُنا ؛
غير أنّ السماءْ
رفعت باسْمِه سقفَها الممطرا
ودنّتْ كي تُدلّي
وجهَه ، فوقَنا ، جرَساً أخضرا .



ناقوس

درخت نخل خمیده شد
مسیر نور و روز خمیده شد
او می آید
بسان من و تو
با این تفاوت که سقف بارانیش را
آسمان به نامش برافراشته
و نزدیک می شود
تا که چهره اش را بر سرمان بیاویزد
چونان ناقوس سبزی .

ارسال ديدگاه

لطفا نام خود را وارد كنيد! لطفا آدرس ايميل را صحيح وارد كنيد! لطفا پيام را وارد كنيد!