نويسنده:دکتر يدالله رفيعي(استاديار دانشگاه آزاد اسلامي تبريز)

چکيده

در اين مقاله پس از شرح حال مختصر بحتري، شاعر قصيده، تمام ابيات قصيده، ذکر و لغات هر بيت به فارسي ترجمه شده است. در پايان، نکات صرفي، نحوي و بلاغي به طور مشروح آمده است. ابيات به گونه اي شرح شده است که براي خواننده اطلاعات ذيل حاصل مي شود:
۱.علت مهاجرت بحتري از شام به عراق.
۲.مقايسه ي بين سرزمين ايران و شبه جزيره عربستان از نظر آب و هوا و همت مردم آن، در آباد کردن سرزمينشان.
۳.شرح اجزاء مختلف کاخ و توصيف نحوه ي معماري و هنرهاي تزييني که در آن به کار رفته است.
۴.چگونگي ملاقات خسرو پرويز با هيأتهاي نمايندگي که از نقاط مختلف به آنجا مي آمده اند.
۵. بيات
۶. بيان عزت و شوکت ساسانيان و گونگي ذليل شدن آنها.
۷.جنگهاي ايرانيان در زمان ساسانيان، و موارد بسيار ديگر که در مقاله به ان اشاره شده است.
واژه هاي کليدي: بحتري، منبج، داليه، چموش و سرکش

متن:

ابوعباده وليدبن يحيي بن ابحتري به سال ۸۲۱م/۲۰۶ه در منبج، ميان حلب و فرات، متولد شد، منبج شهري است در سوريه از توابع استان حلب. بحتري در آنجا پرورش يافت و در آنجا درس خواندن آغاز کرد. از اين رو تا پايان عمر همچنان بدان دلبسته بود و در شعر خود فراوان از آن ياد کرده است. قوم او که همه از قبيله ي طي بودند در حوالي منبج مي زيستند و او ميان آنان زيست و از فصاحتشان بهره گرفت.
بحتري هنوز جوان بود که ابوتمام به ذروه ي اشتهار رسيده، و آوازه ي شعرش در همه جا پيچيده، و درهاي قصر خليفه و سراهاي وزيران به رويش گشوده شده بود، که به اتفاق روات بحتري به او پيوست.
بحتري در زمان مأمون (۸۱۳-۸۳۳م) متولد شد ولي در عهد معتصم (۸۳۳-۸۴۲م) بود که قدم به ماجراهاي زندگي نهاد. عمرش به درازا کشيد، تا ده تن از خلفاي بني عباس را در خاک کرد. در سال ۸۴۰م/۲۲۶ه يعني در أواخر خلافت معتصم، بحتري عازم سفر عراق شد. زيرا آوازه ي تمدن و فرهنگ عراق همه جا را گرفته بود. بحتري در اين ايام، جواني جوياي نام و نيرومند بود. او در راه عراق با گرگي برخورد کرد، و نبرد خود را با اين گرگ در قصيده ي زيبايي مشهور به «داليه» آورده است. در اين روزها ابوتمام و از پي او دعبل خزاعي وفات يافتند و بحتري هر دو را مرثيه گفت ولي اين مرثيه ها در ديوان او ثبت نشده، بلکه «صولي» آنرا در اخبار ابوتمام آورده است. پس از وفات اين دو تن ميدان براي بحتري خالي شد و ديگر در اين ملک منازعي نداشت. در اين ايام متوکل را وزيري صاحب نفوذ و با جاه و جلال به نام فتح بن خاقان بود و بحتري کتاب «الحماسه» خود را که به تقليد از «الحماسه» ابوتمام جمع کرده بود، بدو تقديم کرد. بحتري در همه ي ابواب شعر که در نزد عرب شناخته شده بود سرکشيده و بيشتر معاني قديم را تقليد کرده است. ولي او در وصف سرآمد شاعران است. او زيبايي را در دو جلوه ي طبيعي و مصنوعي، مخصوصاً در بناهاي پرشکوهي که بغداد را آراسته بود، شناخت. پس اوصاف بحتري دو شاخه بارز دارد، وصف طبيعت و وصف بناها.
بحتري در همه ي احوال گاهگاهي به منبج «زادگاهش» سر مي زند. اما در عهد معتضد (۹۲-۹۰۲م) بدانجا رفت تا روزهاي واپسين عمر را در آنجا بگذارند. در سال ۸۹۷م/۲۸۴ه در حدود هشتاد سالگي مرگش فرا رسيد و در آنجا ديده از جهان فرو بست.
يکي از قصايد مشهور بحتري قصيده اي است در وصف ايوان کسري. بحتري چون به پيري مي رسد جهت رهايي يافتن از دردها و رنجهاي خود، به مدائن رو مي آورد و چون آثار بجا مانده از کاخ خسروان ايران را مي بيند به توصيف آن مي پردازد.

ترجمه

۱- صنت نفسي عما يدنس نفسي

و ترفعت عن جدا کل جبس
لغت: النفس: روان. الجدا: بخشش. الجبس: پست و ترسو
معني: روان خود را حفظ کردم از آنچه چرکين و آلوده مي کند اين روان را و خود را بالا گرفتم از بخشش هر آدم فرومايه و پستي. (خود را از قبول بخشش هر پست و فرومايه بالا گرفتم ).

۲- و تماسکت، حين زعزعني الدهر

التماسا منه لتسعي و نکسي
لغت: تماسکت: ماندم. زعزعني الدهر: روزگار مرا به شدت حرکت داد. التعس: بدبختي و نابودي. النکس: بازگشت بيماري، سقوطي که سرپائين باشد و پاها بالا قرار بگيرد و اينجا به معناي شکست و سرنگوني است.
معني: در آن هنگام که زمانه مرا به قصد سرنگون کردن و نابودي لرزاند خود را استوار داشتم و در برابر حوادث روزگار پايداري پيشه ساختم.

۳- بلغ من صبابه العيش، عندي

طففتها الايام تطفيف بخس
لغت: ابلغ: جمع بلغه: مقداري از خوراک که آدمي را بسنده باشد، قوت لايموت. الصبابه ي: باقي مانده چيزي. تطفيف: کم فروشي کردن، پيمانه را پر نکردن. البخس: ناقص و کم.
معني: مقداري از باقيمانده زندگي براي من مانده است هر چند که روزگار کم فروشي کرده و چون کسي که پيمانه را ناقص پر کند از آن کاسته است. (عمرم به پايان رسيده است و اندکي براي من باقيست روزگار کم فروش همين اندک را هم خشک فروشي مي کند ).

۴- و يعيد ما بين وارد الرفه

علل شربه، وارد خمس
لغت: الرفه: رفتن شتر يا گوسفد به آبشخور هر روز و هر ساعت که بخواهد. وارد الرفه: کسي که هر زماني بخواهد بر آبشخور وارد شود. العلل: بار دوم بارها و پياپي آب نوشيدن بر خلاف النهل که اولين بار آب آشاميدن است. الخمس: يعني چهار روز شتر بچرد و روز پنجم بر آب وارد شود و برخي گفته اند سه روز بچرد و روز چهارم بر آب وارد شود.
معني: فرق زيادي است ميان آنکه با رفاه و آسايش هر وقت که بخواهد به آبشخور در آيد و دوباره و يا چندباره آب بنوشد و کسي هر پنج روز يک بار بر آب وارد شود.

۵- و کان الزمان أصبح محمولاً

هواه مع الأخس الأخس
لغت: الاخس: پست و حقير و خسيس
معني: گويا زمانه هوايش با افراد پست است،يعني زمانه با فرومايگان به نيکي رفتار مي کند و به نيکان ظلم و ستم روا مي دارد. (گويي زمانه عشقش به فرومايه ترين فرومايگان حمل گرديده است.گويي زمانه عشق را بر پاي خسان ايثار کرده است).

۶- و اشترائي العراق خطه غبن

بعد بيعي الشام بيعه و کس
لغت: در برخي منابع خطه آمده است ولي در کتاب مجاني الحديثه خطه آمده است. الخطه: کار دشوار و مهم، اقدام کردن و پرداختن به کاري، برنامه ريزي. الخطه: جايي که کسي در آن فرود آيد که پيش از وي ديگري فرو نيامده باشد. الغبن: ضرر کردن در معامله، فريب خوردن در معامله. الوکس: زيان و کاستي در معامله: «باع البضاعه بيعه و کس» کالا را به زيان فروخت.
معني: خريدن من عراق را، مرا مغبون کرد. (اقامت من در عراق کاري است به زيان من) بعد از فروختنم شام را به ارزاني. (بعد از آنکه از شام رحلت کردم) هم در خريدن عراق و هم در فروختن شام ضرر کردم. شام را ارزان فروختم، يعني ضرر دادم و عراق را گران خريدم چون سودي در آن نيست و بالاخره رحلت من از شام و اقامتم در عراق به ضرر من شد.

۷- لاترزني، مزاولاً لاختياري،

عند هدي البلوي، فتنکر مسي
لغت: رازه: او را آزمايش کرد. لاتزرني: مرا آزمايش مکن. المزاول: اقدام کننده و ادامه دهنده کاري. منظور از هذه البلوي: اينجا همان است که بيت قبل گفت، يعني رحلت از شام و اقامت در عراق. المس: تماس گرفتن.
معني: به قصد امتحان مرا در اين بلوي و مصيبت (آمدنم به عراق)ميازماي. زيرا که ملاقات و برخورد من را بد و ناپسند مي شماري. (يعني چون از اين قضيه ناراحتم. پس سر به سرم مگذار.)

۸- و قديما عهدتني ذاهنات

آييات، علي الدنيئات، شمس
لغت: الهنات: جمع الهنه، مونث الهن: کنايه از چيز است. هذا هنک: اين چيز توست. و در اينجا مراد از الهنات: خلق و خوي بد است. «فيه هنات» داراي خلق و خوي بد است. الآبيات: جمع الآبيه مونث الآبي: ناخوش دارنده، الشمس: جمع شمساء: سرکش و گردنکش و سرسخت.
معني: از دير باز به خلق و خوي بد، ناپسند، و چموش و سرکش در پستيها، مرا مي شناختي.

۹- و لقد رابني نبوابن عمي

بعد لبن من جانبيه و انس
لغت: رابني: مرا به شک انداخت، با من کاري کرد که من آنرا ناپسند مي شمارم. النبو: ناسازگاري و بدرفتاري با خويشان. مراد شاعر از پسر عمو، خليفه المنتصر است چون بحتري قحطاني است و خليفه عدناني و قحطان و عدنان به منزله دو برادر هستند. چون پدران اعراب به شمار مي روند و اين خود دليل بر آن است که بحتري اين قصيده را پس از قتل متوکل سروده است و گفته شده که مراد از پسر، عموالراهب عبدون بن مخلد است که در اصل يمني است.
معني: پسر عموي من پس از نرمي و محبت و گرمي و انس و الفتي که از هر دو جانبش جاري بود به من بي محلي و توهين کرد و مرا نارحت کرد.

۱۰- و إذا ما جفيت، کنت حرياً

أن أري غير مصبح حيث امسي
لغت: حري: شايسته.
معني: هرگاه جفا بينم شايسته ام و به من حق داده مي شود که سبک سير سفر کنم و صبح کننده ديده نشوم آنجا که شب را به صبح مي آورم و اين بيت مقدمه سفر او به مداين و ايوان مداين است. بعد از آنکه به من بي احترامي شد شبانه شام را ترک کردم.

۱۱- حضرت رحلي الهموم، فوجهت

إلي أبيض المدائن عنسي
لغت: الهموم: جمع الهم، نيت و قصد که آدمي در دل داشته باشد، غم و اندوه. العنس: ماده شتر قوي و نيرومند. البيض المدائن: يکي از کاخهاي شهر مدائن است.
معني: غمها به بار اندازم حاضر شدند سپس شتر خود را متوجه کاخ ابيض مدائن (تيسفون پايتخت و مقر شاهنشاه در عهد خسرو اول)ساختم يا قصد سفر کردم و ناقه ام را به جانب کاخ مدائن متوجه ساختم، در وطن غمها به سراغم آمدند مهياي سفر شدم.

۱۲- اتسلي عن الحظوظ، و آسي

لمحل من آل ساسان درس
لغت: آل ساسان: مراد پادشاهان ايران از نسل اردشير، نوه ي ساسان، مؤسس دولت ساساني در سال ۲۲۳م است. درس: کهنه و مندرس. آسي: ناراحتم: أتسلي: تسليت پيدا کنم، فراموش کنم، الحظوظ: جمع الحظ: بهره و شانس
معني: ناتسلي يابم و فراموش کنم، بهره و شانسي را که به ديگران رسيده است و غمگين شوم به خاطر مکاني کهنه از آل ساسان.

۱۳- ذکرتييهم الخطوب التوالي

و لقد تذکر الخطوب و تنسي
لغت: الخطوب التوالي: غمها و مشکلاتي پي در پي
معني: غمها و مشکلات پي در پي آنها را به ياد من آورد و مشکلات و گرفتاريها گاهي چيزي را به ياد آدم و گاهي از ياد مي برد. (ضمير «هم» ممکن است به آل ساسان برگردد يا به خلفاي عباسي برگردد که غير عربها بر حکومت آنها مسلط شده اند).

۱۴- و هم خافضون في ظل عال

مشرف، يحسر العيون و يخسي
لغت: الخافضون: کساني که در ناز و نعمت و زندگي مرفه بسر برند. ضمير «هم» به آل ساسان برمي گردد. ظل عال: قصر و کاخ با شکوه. يحسر العيون: چشمها را ضعيف و کم سو مي کند. يخسي العيون: چشمها را خسته و درمانده مي کند.
معني: در حالي که (ساسانيان) در سايه قصر بلند و مشرف بر صحراهاي اطراف در ناز و نعمت آرميده اند و اين قصرها آنقدر بلند است که چشمها را کم سو و خسته و درمانده مي کند، وقتي انسان به اين کاخها نگاه مي کند چشم را مي زند و ديده به بلنداي آن نمي رسد.

۱۵- مغلق بابه، علي جبل القيق

ألي دارتي خلاط و مکس
لغت: القيق: نام کوهي است که (قفقاز). خلاط و مکس. (ساکنان آن کاخ از قفقاز تا خلاط و مکس حاکم بودند. گفته شده در منطقه کوه قفقاز ملتهاي زياد با زبانهاي مختلف زندگي مي کرده اند. لذا معناي بيت اين است که گويا کاخ بر ملتهاي مختلف بسته است چون در آن کنيزان و خادمان از ملتهاي مختلف يا زبانهاي مختلف وجود دارد، و ديگر نيازي به کسي نيست.)

۱۶- حلل ثم تکن، کأطلال سعدي

في قفار من البسابس ملس
لغت: الحلل: جمع حله، محله ها، اطلال سعدي، ويرانه هاي سعدي در شبه جزيره عربستان، القفقاز: خالي از سکنه، البسابس، جمع البسبس: زمين خالي از سکنه: ملس، جمع ملساء: زمين خالي از گياه و علف.
معني: (در اين بيت شاعر مقايسه مي کند سرزمين خوش آب و هواي ايران را با سرزمين خشک و بي آب و علف شبه جزيره ي عربستان و مي گويد ): منزلهايي آباد که چون ويرانه هاي سعدي در زمينهاي بي آب و علف و خالي از سکنه نبود.

۱۷- و مساع، لولا المحاباه مني

لم تطقها مسعاه عنس و عبس
لغت: المساعي: جمع المسعاه: بزرگواري و مکرمت. الحابه: تمايل و توجه، جانبداري کن. لولا المحاباه مني: اگر تمايل و توجه و جانبداري من به عربيت نبود. چون خودم عرب هستم. العنس: قبيله قحطاني در يمن. العبس: قبيله عدناني در نجد.

معني: کوششها و کرامتها و بزرگيهايي در ايران مي بينيم که اگر عرب نبودم تا از عربيت حمايت و جانبداري کنم مي گفتم کرامتهاي قبايل عنس و عبس يعني کل عرب به ايشان نمي رسد و توانايي رسيدن به اين کرامتها را ندارند

– نقل الدهر عهدهن من الجد
ده، حتي غدون انضاء لبس
لغت: انضاء جمع انضو: لاغري و اينجا کهنگي و اندراس اللبس: اشتباه يا جمع اللباس است به معناي جامه. الحده: نوي و تازگي
معني: روزگار زمان آنها را از نوي و تازگي بگرداند تا اينکه آنقدر کهنه شوند که انسان در تشخيص آن دچار اشتباه مي شود يا تا اينکه کهنه جامگان شدند.

۱۹- فکان الجرماز، من عدم الان

س،و إخلاقه، بنيه رمس
لغت: الجرماز: گونه اي از انواع کاخ و ساختمان، نام ساختماني در مدائن که از بين رفته است. البنيه: ساختمان: الرمس: قبر.
معني: قصر جرماز به خاطر نداشتن انيس و مونس و کهنه شدنش مانند ساختمان گورستاني است.

۲۰- لوتراه، علمت ان الليالي

جعلت مأتما، بعد عرس
معني: اگر تو آنرا بنگري درمي يابي که روزگار بعد از عروسي و شادي، عزا در آن به پا کرده است.

۲۱- و هو ينبک من عجائب قوم

لا يشاب البيات فيهم بليس
لغت: اللَبس و اللُبس: اشتباه
معني: و آن ساختمان به تو خير از عجائب قومي مي دهد که سخن در باره ي ايشان به اشتباه نمي آميزد. (ضمير «هو» به قصر جرماز بر مي گردد.

۲۲- فاذا ما رأيت صوره أنطا

کيه، ارتعت بين روم و فرس
لغت: أنطاکيه: شهري است در شمال سوريه و الآن جزء ترکيه است. تصوير شهر انطاکيه در ايوان مدائن بود. ارتعت: إرتاع: يرتاع: ترسيدي.
معني: چون نقش نبرد انطاکيه را که بين دو کشور روم و ايران بود بر ايوان مدائن ببيني مي ترسي.

۲۳- والمنايا موائل و أنوشرو

ان يزجي الصفوف تحت الدرفس
لغت: موائل، جمع لامائله: پايه چراغ، اينجا يعني حضور داشتن، يزجي: مي راند. الدرفس: پرچم بزرگ، درفش کاوياني.
معني: و مرگها ايستاده اند و انوشيروان صفهاي سپاه را زير درفش کاوياني مي راند و پس و پيش مي کند

۲۴- في اخضرار من اللباس، علي إص

فر، يختال في صبيغه و رس
لغت: يختال: کبر مي ورزد: الورس: گياهي است مانند کنجد، پوست دانه آن قرمز است و در رنگرزي بکار مي رود.
معني: و او در لباسهاي سبز بر اسبي زرد رنگ که متمايل به قرمز چون گياه و رس است با تکبر راه مي رود.

۲۵- و عراک الرجال، يبن

يديه، في خفوت منهم و اغماض جرس
لغت: العراک: در گيري. الخفوت: سکوت. الجرس: صداي کم
معني: و در درگيري مردان در مقابل او در آرامش و سکوت و بدون سرو صدا انجام مي شود.

۲۶- من مشيح يهوي بعامل رمح

و مليح من السنان بترس
لغت: المشيح: يورش کننده «مقابل مشيح يهوي بر محه» جنگجويي که با نيزه به دشمن روي آورد و حمله کند. عامل الرمح: قسمت نزديک به سر نيزه. السنان: سرنيزه. المليح: کسي که بترسد و از چيزي پرهيز کند. الترس: سپر. مليح من السنان بترس: کسي که در برابر نيزه اي که به سوي او مي آيد در پناه سپر قرار گيرد.
معني: در آن تصوير کساني هستند که با نيزه و سر نيزه حمله مي کنند و کساني ديگر که از ترس نيزه در پناه سپر قرار مي گيرند.

۲۷- تصف العين انهم جد احيا

ءَ، لهم، بينهم، اشاره خرس
لغت: الجد: حقيقي و واقعي، تلاش و کوشش
معني: بقدري اين تصوير دقيق است که چشم مي پندارد آن افراد زنده هستند با هم مي جنگند ولي لال هستند و صدايي از آنها خارج نمي شود.

۲۸- يعتلي فهم ارتيابي، حتي

تتقراهم يداي بلمس
لغت: يعتلي: زياد مي شود. تتقراهم، آنها را دنبال مي کند.
معني: شک من درباره زنده بودن آنها بالا مي رود تا جايي که دستان من به دنبال آنها مي رود تا آنها را لمس کند و دريابد که واقعاً زنده هستند يا نه.

۳۰- من مدام تقولها هي نجم،

اصوأ الليل، أو مجاجه شمس
لغت: المدام: شراب. تقولها: مي پنداري. المجاجه: عصاره هر چيزي و اينجا مراد اشعه خورشيد است.
معني: از شرابي ما را سيراب کرد، که تو پنداري ستاره ائي است که شب را روشن مي کند يا شعاع خورشيد است.

۳۱-و تراها، إذا أجدت سرورا

و ارتياحا للشارب المتحسي

۳۲- افرغت في الزجاج من کل قلب،

فهي محبوبه الي کل نفس
لغت: أجدت: تازگي بخشيد. نو کرد. المتحسي: کسي که شراب را جرعه جرعه بخورد. اُفرغت: ريخته شد.
معني: آن هنگام که اين باده، شادي جرعه نوش را تازه و نو گرداند گوئي که از هر دلي در پياله ريخته شده است. از اين رو نزد هر رواني محبوب است.

۳۳-و توهمت أن مسري ابروي

ز معاطيّ، والبلهبذ إنسي
لغت: المعاطي: هم پياله. البلهبذ: باربد يا باربذ، نام مطرب خسرو پرويز است که اصل جهرمي بوده است. الانس: همدم
معني: و خيال کردم که خسرو پرويز هم پياله من و باربد همدم من است.

۳۴- حلم مطبق علي اشک عيني

أم أمان غيرن ظني و حدسي؟
لغت: الحلم: رويا، خواب که شخص خفته مي بيند. الاماني: جمع الامنيه آرزو.
معني: آيا آنچه را که مي بينم رويا است که چشم مرا به شک انداخته است يا آرزوهايي که حدس و گمان مرا تغيير داده است.

۳۵- و کان الايوان من عجب اصن

عه، جوب في جنب أرعن جلس
لغت: الجوب: اگر مصدر جاب يجوب باشد به معناي بريدن و شکافتن است و گرنه به معناي سپر است. الارعن: نادان و تهي مغز، کوه بلند و دراز. الجلس: نادان، گول، ابله، قوي هيکل و احمق. الجلس: زمين سخت، زمين بلند.
معني: اين بيت را به دو طريق مي توان معني کرد:
۱-اين کاخ آنقدر شگفت انگيز ساخته شده است که مانند سپري است بر روي سر مرد قوي هيکل و احمق، از جهت گرد بودن طاقهاي آن و اينکه در کنار ساختمان عظيمي بنا شده است.
۲-اين کاخ، شگفت انگيز ساخته شده و مانند شکافي (غاري) است که در کنار کوهي عظيم و بلند ايجاد شده باشد.

۳۶- يتظني، من الکابه، أن يب

دو لعيني مصبح أو ممسي،

۳۷- مزحجا بالفراق عن انس إلف

عز، أو مرهقاً بتطليق عرس
لغت: المزعج: ناراحت شده. الکابه: غم و اندوه. يبدوله: براي او امري آشکار شد، پديد آمد. الانس: مهرباني و همدمي. الألف، دوست، رفيق.المرهق: به زحمت افتاده، مظلوم.
معني: ايوان، از شدت غم و اندوه، در برابر ديدگان مسافران و رهگذراني که صبح و شام بر آن مي گذرند چنين مي نمايد که گوئي از دوري دوست دمساز و ارجمند ملول گشته يا به طلاق همسر مهربان خود مجبور گرديده است. (اين ايوان از بس محزون و غم آلوده و پريشان است که گوئي کسي است که از دوست عزيز و ناياب خود جدا شده يا همسر غمگسار خود را به اجبار رها کرده است.)

۳۸-عکست حظه الليالي، و بات ال

مشتري فيه، و هو کوکب نحس
لغت: المشتري: سياره مشتري که در انگليسي آنرا ژوپيتر و در فارسي برجيس مي نامند و آن سياره خوشبختي است ولي شاعر معتقد است که در اين قصر به خاطر مصائبي که در آن پيش آمده، سياره ي مشتري، نحس و شوم گشته است.
معني: روزگار بخت و اقبال اين قصر را برگردانده است و مشتري که سياره ي خوشبختي است در اين قصر بدل به سياره ي بدبختي شده است.

۳۹- فهو يبدي بجلدا، و عليه

کلکل من کلاکل الدهر مرسي
لغت: التجلد: صبر. الکلاکل: سينه. المرسي: ثابت و استوار.
معني: او صبر خود را آشکار مي کند. (صبر پيشه مي سازد) و او را سينه اي است ثابت و استوار از سينه هاي دنيا (روزگار).

۴۰- لم يعبه أن بز من بسط الذي

باج، و استل من ستنور الدمقس
لغت: بز: گرفته شد. استل: کشيده شد، همچنان که شمشير از نيام بيرون کشيده مي شود. الديباج: ديبا، لباسي که تار و پودش ابريشم باشد. اصل کلمه فارسي و «ديوبافت» است. الدمقس: ابريشم سفيد.
معني: بر او عيبي وارد نشد (خرده گرفته نشد) که فرشهاي حرير از او گرفته شد و پرده هاي ابريشم سفيد از آن بيرون کشيده شد.

۴۱- مشمخر، تغلوله شرفات

رفعت في رووس رضوي و قدس
لغت: المشمخر: بلند. تغلو: بالا مي رود. الشرفه: طبقه بالاي ساختمان، بالکن. رضوي: نام کوهي است در مدينه نزديک ينبع. قدس: نام کوهي است بلند در سرزمين نجد.
معني اين کاخ بسيار بلند است با بالکنهاي بلند که گويا اين بالکنها بر قله دو کوه رضوي و قدس قرار گرفته (اين کاخ به مانند آن دو کوه است در بلندي).

۴۲- لابسات من البياض، فماتب

صرمنها، الافلانل برس
لغت: الفلائل: جمع فليله، موي انبوه، در بسياري از کتابها به جاي اين کلمه غلائل آمده است و غلائل جمع غلاله است يعني زيرپوش، زيرپيراهني. البرس: پنبه.
معني: بالکنها سفيدپوش هستند به گونه اي که چشم، آنها را فقط به صورت انبوهي از پنبه مي بيند.

۴۳- ليس بدري أصنع إنس لجنء

سکنوه، أم صنع جن لإنس
معني: معلوم نيست که انسان براي جن ساخته شده است که اجنه در آن سکوت کند يا اجنه آن را براي انسان ساخته اند.

۴۴- غير اني أراه يشهد أن لم

يک بانيه، في الملوک، بنکس
لغت: النکس: مرد ناتوان و فرومايه که سودي به ديگران نداشته باشد. آنکه از دليري و بخشش به دور باشد.
معني: البته من معتقدم که اين کاخ بيانگر اين است که سازنده آن در ميان پادشاهان آدم پست و فرومايه اي نبوده است.

۴۵- فکانيأاري المراتب و القوم،

إذا ما بلغت آخر حسي
معني: وقتي کاملاًاحساس مي کنم گويا آن درجات و آن قوم را مي بينم. (در اينجا شاعر به عالم خيال رفته و مي گويد من ايرانيان را مي بينم و حتي مراتب و جايگاه آنها را احساس مي کنم )

۴۶- و کان الوفود ضاحين حسري

من وقوف، خلف الزحام، و خنس
لغت: الوفود: هيئتهاي نمايندگي. الضاحين: آفتاب نشينان، کساني که زير آفتاب هستند. الحسري: جمع حسير: درمانده و خسته. سربرهنه. الزحام: ازدحام جمعيت، فشار مردم در جاي تنگ، الخنس: جمع الاخنس: عقب مانده.
معني: گويا هيئتهاي نمايندگي در زير آفتاب پشت سر هم به خدمت خسرو مي روند و بخاطر احترام به او سرهاي خود را برهنه کرده اند. و يا چون زياد به نوبت ايستاده اند خسته و درمانده شده اند.

۴۷- و کان القيان، وسطالمقاص

ير،يرجحن بين حو و لغس
لغت: القيان جمع القينه: کنيزان آواز خوان. المقاصير جمع المقصوره: خانه وسيع و محفوظ، يکي از اتاقهاي خانه، يرجحن: تاب مي خورند. الحو جمع الحواء: زني با لبهاي کبود و گندمگون. لعس، جمع العساء: زني با لبان سياه.
معني: گويا کنيزان آواز خوان با لباني کبود و سياه وسط اتاقها تاب مي خورند. (مي رقصند)

۴۸- و کان الاقاء اول من أم

س،و وشک الفراق أول أمس
معني: گويا ديدار من با ساسانيان پريروز رخ داده است و ديروز از آنها جدا شدم.

۴۹- و کان الذي يريد اتباعا

طامع في الحوقهم صبح خمس
معني: گويا کسي که مي خواهد به دنبال آنها برود، صبح روز پنجم به آنها خواهد رسيد.

۵۰- عمرت للسرور دهرا فصارت

للتعزي، رباعهم و التاسي
لغت: الرباع جمع الربع: خانه، محله.
معني: خانه هاي آنها مدتي را در شادي گذرانده سپس به عزا و غم و ماتم گرفته شده است (زماني آباد شدند تا ساکنان و بينندگان آن شاد گردند ليک چون دست روزگار ساسانيان را فرو گرفت کاخهاي آباد به ويراني گراييد و شادماني بينندگان به اندوه منتهي شد.)

۵۱- فلها أن أعينها بدموع

موقفات علي الصبابه، حبس
معني: حق آن خانه ها است که من آنها را ياري کنم با اشکهايي که بر عشق، محبوس شده است. (اشکي که در سوز عشق ريخته نشده است.)

۵۲- ذاک عندي و ليست الدار داري،

باقتراب منها، و لا الجنس جنسي
معني: آنجا متعلق به من است در حالي که نه خانه من نزديک آنجاست و نه من از جنس آنها هستم.

۵۳- غير نعمي لأهلها عند اهلي،

غرسوا، من ذکائها، خير غرس
لغت: النهي: نيکي و احسان. الذکاء: تمام هر چيزي و اينجا مراد نيکي و احسان است.
معني: جز حق نعمتي که صاحبان آنجا را بر مردم من است و نهال نعمتي که با باليدنش بهترين درختي است که کاشته اند. و از پرباري و فزوني خود نهال نيکي را در ميان ما نشاندند. (نيکي کردند و نيکي آنها روي کار آوردن دولت عباسي بود. شايد شاعر در اين بيت و ابيات بعد اشاره مي کند به کمک ايرانيان در زمان انوشيروان به سيف بن ذي يزن پادشاه يمن در جنگ با حبشه به رهبري فرمانده «ارياط» چون شاعر قحطاني است و منسوب به يمني ها است.)

۵۴- أيدوا ملکنا و شدوا قواه

بکماه، تحت السنور، حمس
لغت: الکماه: جمع الکمي: شجاع، غرق در سلاح. السنور: يک نوع زره. حمس: جمع أحمس: نيرومند و غيرتمند.
معني: آنها پادشاهان ما را تاييد کردند و با نيروهاي غرق در سلاح و زره پوش و غيرتمند ما را ياري کردند.

۵۵- و أعانوا علي اکتائب أريا

ط بطعن عي النحور، و دعس
لغت: کتائب جمع کتيبه: لشکر. أرياط: نام فرمانده سپاه حبشيها. الدعس: لگدمال کردن، نيزه زدن
معني: به سيف بن ذي يزن کمک کردند و به لشکريان ارياط حمله بردند و نيزه در سينه آنها فرو بردند و آنها را لگدمال کردند.

۵۶- و أراني، من بعد، أکلف بالاش

راف طراً من کل سنخ و إس
لغت: کلف به: شيفته او شد. طرا: همه. السنخ: اصل و نسب. الاس: پايه و اصل
معني: از اين به بعد اين ايوان مرا بر آن داشت که شيفته تمام اشراف شوم از هر تيره و نژادي که باشند.

نکاتي صرفي و نحوي و بلاغي:

۱.شاعر نفس و روان خود را به جامه اي پاک تشبيه که آنرا از چرکين شدن بدور داشته است. استعاره ي بالکنايه و تخييليه.
۲.التماس: مفعول له.
۳.بلغ: مبتدا و عندي به خبر. تطفيف: مفعول مطلق نوعي. شاعر ايام را به فروشنده اي تشبيه کرده است و تطفيف را براي آن بکار برده و عيش را به کالا و متاع تشبيه کرده است.
۴.بعيد: خبر مقدم. ما: مبداي مؤخر. علل صفت سبي براي رفه. شرب: فاعل علل.
۵.محمولا:خبر أصبح و هوي اسم آن تقديرا مرفوع
۶.اشتراء: مبتدا. العراق: مفعول به براي اشتاء. خطه: بدل براي عراق. بعد: ظرف متعلق به خبر محذوف.
۷.مزاولا: حال.
۸.قديما: مفعول فيه. ذا: حال. آبيات: صفات براي هنات و شمس صفت دوم براي هنات.
۱۰.مصدر مؤول مجرور است به حرف جز محذو ف. غير: مفعول به دوم.
۱۱.عنس: مفعول به براي فعل وجهت.
۱۲.من آل: جار و مجرور متعلق است به صفت محذوف. درس: صفت دوم براي محل.
۱۴.عال: صفت براي موصف محذوف يعني قصر عال. مشرف: صفت دوم. يا صفت براي عال چون عالي صفتي است که جانشين موصوف شده است پس مي تواند موصوف هم واقع شود.
۱۵.مغلق: صفت براي قصر محذوف در بيت قبل. باب: نايب فاعل براي مغلق.
۱۶.حلل: خبر براي مبتداي محذوف: «دهي»
۱۷.مساع: معطوف به حلل و تقديرا مرفوع. المحاباه: مبتدا و خبر آن «موجود» محذوف.
۱۸.أنضاء: خبر براي غدون.
۳۱.سرورا: مفعول به براي اجدت.
۳۲.حلم: خبر براي مبتداي محذوف. مطبق براي حلم. عين مفعول به است براي مطبق.
۳۶. نائب فاعل يتظني: ضمير مستتر هو است که به ايوان بر مي گردد و مصدر مؤول «أن يبدو» مفعول به دوم است. مزعجاً حال است براي فاعل يبدو.
۴۰. مصدر مؤول «أن بز» فاعل براي لم يعب.

ارسال ديدگاه

لطفا نام خود را وارد كنيد! لطفا آدرس ايميل را صحيح وارد كنيد! لطفا پيام را وارد كنيد!