۲- یک ره، ز لب دجله، منزل به مداین کن؛    

وز دیده، دوم دجله بر خاک مداین ران.

· یک بار از کنار دجله به کاخ مداین بیا و در آنجا اقامت کن (و به یاد گذشته ها و ناپایداری جهان) از اشک چشمان خود، دجله دیگری در کنار رود دجله، جاری کن.

دجله: رودی است بزرگ در بین النّهرین، نام دیگر آن اروند است. // دوم: صفت شمارشی ترتیبی است که پیش از موصوف خود آمده است. «دجله دوم» استعاره ی مصرّحه از «اشک بسیار» است و نقش مفعولی دارد. //  یک ره: یک بار (قید). // مصراع دوم اغراق دارد.

 

۳- خود دجله چنان گرید صد دجله ی خون ؛ گویی،   

                            کز گرمی خونابش، آتش چکد از مژگان!

·  خود دجله برای این موضوع به اندازه ی صد دجله خون می گرید، گویی که از گرمی اشک خونین او آتش از مژگان او می چکد.

 خوناب: (اسم مرکّب) آب با خون آمیخته، اشک خونین. //  دجله، با استعاره مکنیّه (تشخیص)، گریان و دارای مژگان پنداشته شده است. // مصراع دوم اغراق دارد. // بیت سه جمله است. //  مراعات نظیر میان «گرمی» و «آتش». // متناقض نما: چکیدن آتش از مژگان دجله (آتش با چکیدن که از ویژگی های آب است تضاد دارد).

 

۴- بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟!    

                              گویی ز تَفِ آهش، لب آبله زد چندان!

·  آیا می بینی که در ساحل رودخانه ی دجله، کف جمع می شود؟ ( از برخورد آب با ساحل رودخانه کف هایی ایجاد می شود و شاعر کناره ی کف آلود دجله را به دهان کف کرده تشبیه کرده است.) گویی که از شدّت گرمی آه اوست که بر لبش آن همه تبخال (حباب روی آب) پیدا شده است.

تف: حرارت، گرمی. //  دجله با استعاره ی مکنیّه (تشخیص)، دارای دهان پنداشته شده است. // لب در معنی ساحل به کار است؛ در معنی اندام، با دهان «ایهام تناسب» می سازد. // کف با تف «جناس ناقص اختلافی» می سازد و با لب و دهان در معنی دست، «ایهام تناسب» پدید می آورد. //  آبله زد: تبخال زد. (فعل مرکّب) // مراعات نظیر میان لب، آبله، دهان و تف. // چندان: آن همه، آن قدر.

 

۵- از آتشِ حسرت، بین بریان جگر دجله؛   

    خود آب شنیدستی کآتش کندش بریان؟!

· جگر دجله از آتش دریغ و افسوس بریان و کباب شده است، آیا تاکنون شنیده ای که آتش، آب را بریان و سرخ کند و بسوزاند؟!

 حسرت: افسوس و دریغ و پشیمانی. «آتش حسرت»: تشبیه بلیغ اضافی (دریغ و افسوسی که مانند آتش سوزاننده است). //  دجله، با استعاره ی مکنیه، دارای جگری بریان از اندوه و ناکامی پنداشته شده است. //  آتش و آب تضاد دارند. // تکرار «بریان» بیت را آراسته است. // «شنیدستی» شکل و کاربردی است کهن از «شنیده ای» و ویژگی سبکی. «ام، ای، است، ایم، اید، اند» که با آن ها «ماضی نقلی» ساخته می شود، شکل های کوتاه شده «استم، استی، است، استیم، استید، استند» می باشند که تنها شکل سوم شخص (= است) بدون تغییر مانده است. //  مصراع دوم استفهام انکاری است. // بریان: برشته، کباب شده. // مراعات نظیر میان «لب» و «دهان». // واج آرایی صامت «ش» در مصراع دوم.

 

۶- بر دجله گری، نونو ؛ وز دیده زکاتش ده؛  

 گرچه لب دریا هست از دجله زکات اِستان.

· هر چند دجله رودی بسیار پر آب است و از آب خویش به دریا بهره و زکات می دهد، تو بر درد و اندوه او، دل بسوز و بر وی گریه کن.

 گری: گریه کن، اشک بریز (فعل امر از گریستن). // زکات: استعاره مصرّحه از اشک // نونو: پیاپی، قید. //  گرچه لب دریا . . . : اشاره به این که آب دجله به دریا می ریزد. //  زکات استان: (صفت فاعلی مرکّب مرخّم) زکات گیر، چون رودخانه به دریا می ریزد، دریا را زکات گیرنده از دجله خوانده است. // لب: ایهام ۱- ساحل و کناره ۲- اندام. بدین جهت در «لب دریا» استعاره مکنیّه است. // «دِه» و «استان» تضاد دارند. // آرایه تکرار: دجله.

 

۷- تا سلسله ی ایوان بگسست مداین را،

             در سلسله شد دجله ؛ چون سلسله شد پیچان.

·  از هنگامی که زنجیر ایوان مداین پاره شد و کنگره ی ایوان مداین خراب شد، دجله انگار دیوانه شد و مانند زنجیر به خود پیچان گشت.

 سلسله ی ایوان: استعاره مصرّحه از دندانه ها و کنگره های کاخ که مانند زنجیر در پی یکدیگر قرار گرفته اند. // تلمیح: به داستان انوشیروان و زنجیر عدل وی. //  دجله به سلسله تشبیه شده است. // سلسله ی دوم: استعاره مصرّحه از امواج دجله. // واج آرایی تکرار صامت (س). // حسن تعلیل //  آرایه ی تکرار: سلسله. //  در سلسله شدن: کنایه از دیوانگی.// را نشانه ی فک اضافه است (تا سلسله ی ایوان مداین بگسست). //  پیچان: ایهام ۱- مضطرب ۲- به خود پیچیدن (پیچان از نظر دستوری نقش مسندی دارد).

 

۸گه گه، به زبان اشک، آواز دِه ایوان را؛    

      تا بو که، به گوش دل، پاسخ شنوی ز ایوان!

·  گاهی با زبان اشک خود، ایوان مداین را صدا بزن تا شاید از آن پاسخی بشنوی.

گه گه: مخفّف گاه گاه ( قید). // زبان اشک: تشبیه بلیغ اضافی. // آواز دادن: ندا دادن. // بوکه: امید که، شاید که، مخفّف «بُوَد که» در مورد تمنّا و آرزو به  کار می رود. // مراعات نظیر میان «گوش»، «زبان» و «دل». // گوش دل: گوش باطن، گوش درون در برابر گوش سر و ظاهر.

 

۹ دندانه ی هر قصری پندی دهدت، نونو؛   

                                پند سر دندانه بشنو، ز بن دندان؛

·  دندانه ی هر قصری پی در پی به تو پند می دهد و تو این پند و اندرز را از ته دل بشنو.

پند دادن دندانه ی قصر: استعاره ی مکنیّه (تشخیص). // بن دندان: کنایه از صمیم دل. // دندانه: کنگره ی بالای دیوار. // دندانه با دندان جناس ناقص افزایشی. // آرایه ی تکرار: پند. // واج آرایی تکرار صامت «ن». // «ت» در دهدت نقش متممی دارد (به تو). // نونو: صفت است برای پند (پند نونو).

 

۱۰ما بارگه دادیم ؛ این رفت ستم بر ما؛     

       بر قصرِ ستمکاران گویی چه رسد خِذلان!

·  ما که بارگاه عدل و دادخواهی بودیم این گونه ویران شدیم، پس بر سر قصر ستمگران چه خواری و پستی هایی خواهد رسید.

 بارگه: بارگاه؛ جای بار دادن و به حضور پذیرفتن. // داد: عدالت و دادگری. // بارگه داد: تلمیح به انوشیروان و زنجیر عدل وی. // خِذلان: خواری. // تضاد میان «داد» و «ستم».

 

۱۱گویی: که نگون کرده است ایوانِ فلک وش را :  

                            حکم فلکِ گردان، یا حکمِ فلک گردان؟

·  فکر می کنی چه کسی این کاخ با شکوه و بلند را این گونه واژگون کرده است؟ تقدیر روزگار یا حکم خداوند.

 فلک وش: مانند آسمان، بلند چون فلک. // ایوان فلک وش: کاخ باشکوه و بلند. «ایوان» از جهت بلندی و عظمت به «فلک» مانند شده  است. («وش» پسوند شباهت است که جانشین ادات تشبیه شده است.) // فلکِ گردان: چرخ گردنده، استعاره مصرّحه از روزگار. // فلک گردان: (صفت فاعلی مرکّب مرخّم) گرداننده و حرکت دهنده ی فلک، خداوند بزرگ. // بر پایه ی« فلک»، آرایه ی تکرار در بیت به کار رفته است.

     

۱۲بر دیده ی من خندی: کاینجا ز چه می گرید؟!   

                              گریند بر آن دیده کاین جا نشود گریان.

·  بر چشمان من می خندی و مسخره می کنی که چرا در اینجا گریه می کند ؛  بر آن چشمی که اینجا گریه نکند باید گریست.

   خندیدن: کنایه از استهزا و مسخره کردن. // آرایه ی اشتقاق میان «می گرید»، «گریند» و «گریان». //  تضاد میان «خندی» و «می گرید». //  آرایه ی تکرار: دیده، کاین جا، گریه. // واج آرایی تکرار صامت «د» و «ن».

 

۱۳مست است زمین؛ زیرا خورده است، به جایِ می،   

                           در کاسِ سرِ هرمز، خون دل نوشروان.

·  زمین مست گشته است، زیرا در کاسه ی سر هرمز، خون دل انوشیروان را خورده است ( و این خونخواری برای او سرمستی آورده است).

مست بودن زمین: تشخیص. //  کاس سر: کاسه ی سر، جمجمه. // در میان پادشاهان ساسانی پنج تن با نام هرمز سلطنت کرده اند که سه تن از آنان پیش از انوشیروان بوده اند و دو تن دیگر پس از او و هرمز چهارم پسر انوشیروان است و ظاهراً مراد از هرمز، پادشاهان پیش از انوشیروان هستند. // نوشروان: مخفّف انوشیروان، به معنی دارنده ی روان جاوید، لقب خسرو اول (۵۳۱-۵۷۹ م) از پادشاهان ساسانی است. // واج آرایی صامت «س». // مراعات نظیر میان «سر»، «خون» و «دل». // حسن تعلیل: شاعر با علّت ادّعایی مستی زمین را خوردن خون دل انوشیروان در کاسه ی سر هرمز می داند.

 

۱۴بس پند که بود آن گه در تاج سرش پیدا!      

    صد پندِ نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان.

· پادشاه ساسانی به هنگامی که زنده بود، پندها ی بسیار بر تاج سرش آشکارا دیده می شد و اکنون که مرده است، در کاسه ی سر او صد پند نو پنهان شده است که می توان از آنها عبرت گرفت.

تاج: افسر، کلاه جواهر نشان که شاهان در مراسم رسمی بر سر می گذاشتند.// تضاد میان «پیدا» و «پنهان». // مغز سر: مجاز از کاسه ی سر.// «پند در تاج سر» ظاهراً به تاج سر شاهان قدیم، سخنانی حکمت آمیز و پند آموزی می نوشتند. سعدی در گلستان (تصحیح یوسفی، صص ۷۸و۷۹) می گوید: «بر تاجِ کیخسرو شنیدم که نِبشته بود:

 چه سال های فراوان و عمرهای دراز              که خلق بر سرِ ما بر زمین بخواهد رفت

 چنان که دست به دست آمده ست مُلک به ما       به دست های دگر همچنین بخواهد رفت.»

 دکتر کزّازی در «سراچه ی آوا و ایما» (ص۱۴۶) می گوید: یکی از پندهای تاج انوشیروان که نویسندگان عرب باز گفته اند، این پند نغز و زیباست: «آن مِه که آن بِه، نه آن بِه که آن مِِه.»

 

۱۵کسری و ترنج زر، پرویز و بهِ زرّین،      

   بر باد شده یکسر ؛ با خاک شده یکسان.

·  انوشیروان و خسرو پرویز با همه ی شکوه و جلال، با ترنج طلایی و به زرّین خود همه نابود شده و با خاک یکسان  گشته اند.

 کسری: عنوان پادشاهان ساسانی عموماً و لقب خسرو اول وخسرو دوم خصوصاً. //  ترنج: میوه ای از جنس مرکّبات. // «ترنج زر»: گویند خسرو انوشیروان ترنجی از زر ساخته بود که آن را در دست می گرفت و با آن بازی می کرد.// پرویز: لقب خسرو دوم (۵۹۰-۶۲۸ م) بیست وچهارمین پادشاه ساسانی که به خسرو پرویز معروف است.// بیت دو جمله است. //  بر باد شدن: کنایه از نابود شدن. // با خاک یکسان شده: کنایه از نابودی. // به زرّین: (ترکیب وصفی) گویند خسرو پرویز فرمان داده بود که انواع میوه و تره بار را از طلا بسازند و در سفره ی او بگذارند. // جناس ناقص افزایشی میان «باد» و «با».

۱۶پرویز به هر بومی زرّین تره آوردی؛     

   کردی ز بِساط زر، زرّین تره را، بُستان.

· خسرو پرویز در هر زمین و جا و مکانی تره و سبزی و میوه ی زرّین می آورد، و از سفره و بساط شاهانه اش که با میوه های زرّین زینت می یافت بوستانی دایمی داشت. (بساط زر را بوستان و زرّین تره را محصول بوستان شمرده است.)

بوم: جا، سرزمین // زرّین تره: (ترکیب وصفی مقلوب) میوه ی زرّین. // بساط: در اینجا به معنی سفره. // واج آرایی تکرار صامت «ز». // آوردی (: می آورد) و کردی (: می کرد) ماضی استمراری هستند.

 

۱۷پرویز کنون گم شد؛ زآن گم شده کمتر گو؛    

          زرّین تره کو بر خوان؟ رو؛ «کَم تَرَکوا» برخوان.

·  اکنون پرویز مرده است، از او کمتر سخن بگو. آن میوهای طلایی که بر سر سفره بود کجاست؟ (آن همه شکوه و جلال از میان رفته است.) برو آیه ی «کم ترکوا من جنات و عیون…» را برای عبرت گرفتن بخوان!

زرّین تره کو بر خوان؟: تره ی زرّین و طلایی که بر سفره بود کجاست. //  کم ترکوا: تلمیح به آیه ی«کم ترکوا من جنات و عیون و زروع و مقام کریم و نعمه کانوا فیها فاکهین» (سوره ی دخان آیات۲۵-۲۷). // بین خوان اوّل به معنی سفره و خوان دوم به معنی فعل امر از مصدر خواندن جناس تام دارد. // بیت پنج جمله دارد.// واج آرایی صامت «ر» و «گ».

 

۱۸گفتی که: «کجا رفتند آن تاجوران، اینک؟»؛     

 ز ایشان، شکم خاک است آبستنِ جاویدان.

· تو می پرسی که آن پادشاهان کجا رفتند؟ اکنون آن ها در دل خاک خفته اند و خاک برای همیشه از ایشان آبستن است.

 تاجور:تاج دار، کنایه از پادشاه. // شکم خاک: استعاره مکنیّه (تشخیص) // خاک: مجاز از زمین // مراعات نظیر میان «شکم» و «آبستن». // واج آرایی تکرار مصوّت بلند «ا».

 

۱۹چندین تنِ جبّاران کاین خاک فرو خورده است!    

   این گرسنه چشم، آخِر، هم سیر نشد ز ایشان.

· این زمین تن ستمگران زیادی را بلعیده و در شکم خود جای داده است امّا این موجود حریص بالاخره از خوردن آن ها سیر نشد.

 چندین: صفت مبهم // جبّاران: ستمگران، خودکامگان. (تن جبّاران: نقش مفعولی دارد.) // خاک: مجاز از زمین. // فرو خوردن: بلعیدن، به کام کشیدن. // گرسنه چشم: کنایه از حریص و آزمند. // تضاد میان «گرسنه» و «سیر».

 

۲۰خاقانی! از این درگه دریوزه ی عبرت کن،     

   تا از درِ تو، ز آن پس، دریوزه کند خاقان.

·  ای خاقانی، از این درگاه (ایوان مداین) عبرت بگیر تا بعد از آن خاقان از درگاه تو گدایی کند و پند و عبرت بگیرد.

خاقانی: تخلّص شاعر که ابتدا حقایقی بود و پس از آن که به خاقان اکبر، منوچهر شروانشاه پیوست تخلّص خود را از نام او (خاقان) برگزید. // دریوزه کردن: گدایی کردن.// خاقان: شاه شروان، شاید مراد هر پادشاهی باشد. // واج آرایی صامت «د». // جناس ناقص افزایشی میان «خاقان» و «خاقانی». // مصراع دوم اغراق دارد.

 

 

تدوین : اکبر یحیوی

 

  منابع:

۱- سجّادی، سید ضیا الدین، شاعر صبح، تهران، حیدری، چ هشتم،۱۳۸۴.

۲- —————— ، گزیده ی اشعار خاقانی، تهران، سپهر، چ پنجم،۱۳۷۲.

۳- —————— ، فرهنگ لغات و تعبیرات دیوان خاقانی، دو جلد، تهران، زوار، چ اول، ۱۳۷۴.

۴- کزّازی، میرجلال الدین، سراچه ی آوا و رنگ، تهران، سمت، چ اول،۱۳۷۶.

۵- —————— ، گزارش دشواریهای دیوان خاقانی، تهران، نشر مرکز، چ اول، ویرایش دوم، ۱۳۸۵.

۶- ماهیار، عبّاس، گزیده ی اشعار خاقانی، تهران، نشر قطره، چ هفتم، ۱۳۸۱.

۷- محمود انوار، سید امیر، ایوان مدائن از دیدگاه دو شاعر نامی تازی و پارسی بحتری و خاقانی، انتشارات دانشگاه تهران، چ اول، ۱۳۸۳.

۸- معدن کن، معصومه، بزم دیرینه عروس، مرکز نشر دانشگاهی، چ اول، ۱۳۷۲.

۹- یوسفی، غلامحسین، چشمۀ روشن،  انتشارات علمی، چ دهم، ۱۳۸۳.

 

۱ پاسخ

  • سعیدجمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴ در ۰۲:۴۱

    عالی بود

    پاسخ دادن

ارسال ديدگاه

لطفا نام خود را وارد كنيد! لطفا آدرس ايميل را صحيح وارد كنيد! لطفا پيام را وارد كنيد!