متجاوز از یک هزار سال است که اندیشمندان و صاحب‏نظران پیرامون علم نحو، وظایف و مسائل آن، تأمل و قلم‌فرسایی کرده‏اند.

رنج
و زحمتی که اسلاف ما در تحقیق و تفحص و ابتکار و نوآوری در مباحث نحوی
متحمل شدند، اینک دشواری‏های حرکت ما را هموار نموده و ما را وارث
سرمایه‏ای ارزشمند و اندوخته‏ای گران‌قدر ساخته، به گونه‏ای که امروزه هیچ
محقق و متتبع ادبیات عرب، بدون غور و تعمّق در متون کهن ادبیات تازی،
شایستگی اظهار نظر و قضاوت در مسائل آن را ندارد. ولی نه ‏آنگونه که علم
نحو، از هر جهت، کمال مطلوب خویش را یافته و سخن نهایی پیرامون آن گفته شده
و از تکامل و بالندگی باز ایستاده باشد. که امروز نیز دریچة دقت و پویش بر
روی باریک‏اندیشان و جستجوگران مفتوح و راه برای تأمل بیشتر و کاوش
دقیق‌تر گشاده، و پیشرفت و تکامل علم ادب ممکن، مطلوب و بلکه ضروری است.

باری،
هر کس قصد تحقیق و بنای مساعدت در تسریع حرکت نحو و علوم دیگر را دارد،
لازم است علاوه بر تتبع و دقت در آثار گذشتگان عمیقاً به تأمل و تفکر
پردازد، زیرا فرآورده‏های تحقیقی آنگاه کامل و مقبول اهل‏ نظر است که واجد
دو خصوصیت باشد:

ـ اوّل: تتبّع و تفحص کافی در منابع موجود.

ـ
دوّم: اندیشة متعالی، عمیق و مستقل در شیوه‏ها، گزاره‏ها، استدلال‏ها و
راه‏های ارائه و عرضه علوم و نقد و بررسی منصفانه و موشکافانه در این میان.

آنچه
پی‏آیند این مقدّمه می‏گردد، مجموعه‏ای است از آرا و نظرات برخی اهل دقّت
که از کتاب‌ها و مقالات و گفتگوهای مختلف ـ به طور ناقص ـ تهیه گشته و
نویسنده تنها عهده‏دار جمع‏آوری و پیوند میان آنها می‏باشد و به قصد مساعدت
در تعالی دانش ادب تنظیم و به‏جهت جلب آرا و نظرات و انتقادات، به محضر
ارباب ‏نظر تقدیم می‏گردد.

مؤلف هرگز ادّعا ندارد، آنچه در این مقال
می‏آورد، سخنی بدیع یا نتیجة تتبّعی وسیع و تفحصی عمیق در آثار بزرگان و
اندیشوران و اهل ‏نظر است. بلکه این مختصر را ـ هر چند ابتدایی یا تکراری ـ
در بهبود وضعیت موجود و اصلاح برخی نارسایی‌ها مفید و مؤثر می‏داند و
پیشاپیش به نقایص و معایب و کاستی‏های آن اعتراف دارد و آرای محققان و
شایستگان را به توجه و ملاحظه می‏طلبد.

علوم ادبی، گزارش و تحلیل استعمالات

هر
کلمه ـ به تنهایی و بدون در نظر گرفتن کلمات دیگر ـ دارای خصوصیات و
ویژگی‌هایی است. آنچه در علم صرف بیان می‏شود، احوال و خصوصیات ساختار کلمه
است، آنگاه که تنها و مستقل مورد بررسی قرار گیرد. بیان احکام یک کلمه،
آنگاه که به تنهایی مورد بررسی واقع شود «تجزیه» نام دارد. مثلا کلمه
«الشاهد» اسمی است ثلاثی، مزید، صحیح، سالم، مشتق، متصرف، مفرد، منصرف و.. .

همین
کلمه هنگامی‌که با کلمات دیگر ترکیب شود، احکام جدیدی پیدا می‏کند که در
زبان عربی، این احکام غالباً موجب تغییر یا تغییراتی در کلمه می‏گردد.
مثلاً کلمه «الشاهد» در ترکیب «قام الشاهدُ» فاعل و مرفوع و در ترکیب «عرفت
الشاهدَ» مفعول و منصوب و در ترکیب «عینُ الشاهدِ» مضاف الیه و مجرور است.
در حالی که بدون در نظر گرفتن کلمات دیگر نه عنوان فاعل دارد، نه مفعول، و
نه مضاف الیه، نه مرفوع است، نه منصوب و نه مجرور. بررسی نقش یک کلمه در
ترکیبات «ترکیب» نام دارد. در ترکیب عبارات عربی برای هر کلمه عنوانی ذکر
می‏گردد که اعراب آنرا نیز مشخص کند. علم نحو عهده دار بیان تغییراتی است
که به سبب پیوند و ترکیب کلمات، در کلمه ایجاد می‏شود.

صرف و نحو ـ و
بسیاری از علوم ادب ـ علومی هستند که قبل از آنکه مدوَّن و مکتوب گردند، و
به عنوان «علم» شناخته شوند، توسط اهل زبان به ‏گونه‏ای ارتکازی به ‏کار
گرفته می‏شدند و این، از جهتی مهم‌ترین خصوصیت این علوم است. در این مقال
سخن، بیشتر پیرامون «نحو» است. امّا بسیاری از احکامی که بیان می‏شود قابل
تعمیم و تسرّی به علوم دیگر نیز می‏باشد.

«نحو» علمی است که پس از
استعمال کلام، از سوی اهل زبان تنظیم و در اختیار عالمان قرار گرفته است،
علمی که قراردادها و اعتبارات اهل زبان را کشف، جمع‌آوری و ارائه نموده
است، علمی که استعمالات زبان عرب را تحلیل و قواعد عامّ[۱]حاکم بر آن را یافته و عرضه نموده است.

نحویان
اجازه ندارند بر اساس استحسانات عقلی، از پیش خود قواعد مناسبی برای زبان،
وضع و استعمال آن‌را توصیه نمایند. چنین رویه‏ای، تغییر زبان و ایجاد یک
زبان جدید است و به حال استعمالات گذشته اهل ‏زبان سودمند نیست. مثلاً این
پیشنهاد که ما، اسامی غیر منصرف زبان عربی را نیز همچون اسامی منصرف با
کسره و تنوین استعمال کنیم، پیشنهاد مناسبی است که با قیاس و استحسان عقلی
هماهنگ است و همگونی و یکرنگی کلمات زبان عربی را در پی دارد. امّا چه کنیم
که عرب تاکنون چنین نکرده و در استعمالات خود تنوین و کسره را بر اسامی
غیرمنصرف حرام دانسته است. حتّی اگر فرض کنیم عرب‏ زبان از این پس بر طبق
قرارداد جدید عمل کند، بیان قواعد و اصول حاکم بر متون گذشتة عربی ـ که
محلّ احتیاج ماست ـ ضرورت دارد.

اگر در صدد ایجاد زبان جدیدی، صد در
صد قانون‌مند و هماهنگ هستیم، همان بهتر که اشتغال به نحو را رها سازیم و
به اصحاب زبان «اسپرانتو» بپیوندیم.. .

انکار نمی‏توان کرد که زبان
در طول قرون و ادوار متمادی، دچار تغییرات و نوساناتی می‏شود. برخی از
انواع استعمالات، منسوخ و برخی دیگر، متداول می‏گردد و قواعد و احکام جدیدی
می‏طلبد. امّا مهم‌ترین نیاز ما انسان‌ها ـ که همانا نیاز به وحی و کلام
الهی است ـ ایجاب می‏کند که حتّی در صورت نسخ کامل زبان عربی و پیدایش عربی
جدیدی که کمترین اشتراک را با زبان قرآن و روایات دارد، در صدد آموختن
قواعد عربی چهارده قرن پیش و فهم کامل متون عصر نزول وحی باشیم.

نحوی،
عهده‌دار وظیفة «کشف» قواعد و اصول حاکم بر استعمالات پیشین عربی است.
قواعد و اصولی که عرب جاهلی بدون آنکه تفصیلاً آنها را بشناسد، ارتکازاً و
بدون توجه، به آنها پای‌بند بوده و همین ارتکاز و ذائقة خویش را معیار تمیز
صحیح از سقیم می‏دانسته است. عرب جاهلی برای تشخیص سخن برتر و اثر ادبی
کاملتر، استناد به شیرینی، دل انگیزی، دل‌نشینی و جذابیت آن می‏کرده، بدون
آنکه بداند این شیرینی و دل‌نشینی از کجا ناشی شده است و چه عامل مشخصی در
آن تأثیر دارد؟

عرب جاهلی، فاعل را مرفوع استعمال می‏کند. رفع فاعل
نه امری فطری است و نه حقیقتی تکوینی. قراردادی عرفی است که به مرور، در
میان اهل زبان شکل گرفته و بدون توجه، اعمال می‏شود. اگر اهل زبان بر اثر
شرایط اجتماعی خاصّی، فاعل را همیشه مجرور استعمال می‏کردند، هیچ حادثه‏ای
در عالم تکوین رخ نمی‏داد و ما نیز اینک تابع آن استعمال بودیم.

از
این جهت نحوی، به دنبال تفسیر و تحلیل استعمالات و «کشف» آن قراردادها است و
حق تغییر و تبدیل آن را ندارد و همیشه لسان حال او این است که «عرب چنین
استعمال کرده، ما هم چنین می‏کنیم.»

امّا این نکته نیز قابل انکار
نیست که گزارش از یک واقعیت، همیشه واحد نیست. صحنه‏ای که در معرض رؤیت
افراد مختلف قرار گیرد، به تناسب سلایق آن افراد، متفاوت تفسیر می‏شود و
شاید همة این تفسیرها و تحلیل‏ها، صحیح و مطابق واقع باشد. امّا نحوة بیان و
شیوه ارائة آن در مواردی دارای تفاوت و اختلاف باشد.

نحوی، ضوابط
عامّی که عرب، ناآگاهانه التزام بدانها را پذیرفته کشف می‏کند و آنگاه
مطابق ذوق و سلیقة خود از آن حکایت می‏نماید. نحوی دیگری نیز ممکن است همین
ضوابط را به گونه‏ای دیگر حکایت کند و تحلیل و تفسیر جدیدی ارائه دهد.
نحویان، متعهدند از محدودة استعمال عرب خارج نشوند. امّا متعهد نیستند که
از یکدیگر تبعیت نمایند و هرگز نباید بگویند نحویان چنین گفته‏اند ما هم
چنین می‏گوییم. خلاصه آنکه نحوی خود را در شیوة بیان آنچه می‏یابد، آزاد و
مختار می‏بیند و تنها ملتزم به مطابقت با استعمال عرب است.

از میان
تحلیل‏ها و تفسیرهایی که نحویان دربارة استعمالات زبان ارائه می‏دهند، هر
کدام واجد دو خصوصیت زیر باشد برگزیده‏تر و مقبول‏تر است.

اوّل: صحّت و مطابقت با واقع.

دوّم: سادگی و بساطت در مقایسه با دیگر تفاسیر.

این
دو ملاک و معیار، ترازوی سنجش عمل نحوی است. «صحّتِ» یک تحلیل به منزلة
رسیدن به مقصد و درک مطلوب است و «سادگی» آن تحلیل، زودتر رسیدن به مقصد،
انتخاب طریق میان‏بر، صرف هزینة اندک و به کار گرفتن توان کمتر.

مثلاً
مؤلف کتاب «تجدید النحو» به تبعیت از مکتب نحوی کوفی معتقد است «کان» و
اخوات آن به مانند دیگر افعال، فعل تامّه و محتاج فاعل هستند. در این صورت
اسم مرفوعِ پس از آنها فاعل، و اسم منصوب، به عنوان حال ترکیب می‏شود.
مثلاً در مثال «کانَ محمّدٌ مسافراً»، کلمة محمّد، فاعلِ «کان» و «مسافر»
حال برای آن است.

بی‌شک اصل استعمال این عبارت ـ کانَ محمّدٌ مسافراً
ـ و مقبولیت آن نزد عرب مورد اتفاق نحویان است. اینک بر عهدة نحوی است تا
تحلیل و تفسیر مناسبی از متد استعمال عرب ارائه دهد، رفع و نصب محمد و
مسافر را توجیه و تحلیل نماید و نقش هر یک را بیان کند به گونه‏ای که به
معنا خللی وارد نگردد.

نحویان بصری برای توجیه این عبارت اقدام به
تأسیس یک بابِ جدید در نحو تحت عنوان «افعال ناقصه» نموده‏اند که شرایط و
ویژگی‏های خاصّ خود را دارد. بدین ترتیب افعال را به دو گروه تامّه و ناقصه
تقسیم کرده‏اند. قاعده عامّ «هرفعلی فاعل دارد» را مخدوش ساخته‏اند و
اعراب جدیدی (نصب) به خبر نسبت داده‏اند. در مقابل، نحویان کوفه برای تحلیل
این عبارت، مبتلای به هیچ‌یک از این سه نیستند. در نزد کوفیان، خبر همواره
مرفوع و فعل، همواره تامّه و محتاج فاعل است؛ راهی کوتاه‌تر و توجیه و
تفسیری ساده‏تر که ما را به تأسیس ابواب جدید و اختراع قواعد بدیع دچار
نسازد.

مؤلف «تجدید النحو» مشابه همین رویه را در حروف مشبهة به لیس،
افعال مقاربه، افعال قلوب، افعال سه مفعولی، و برخی از دیگر ابواب نحوی
جاری کرده است.[۲]ما
اینک در صحّت و سقم این ترکیب‏ها قضاوتی نداریم، اما بر آنیم در صورتی که
این فرضیه از میدان تمامی اشکالات و انتقادات سرفراز بیرون‌اید، از آن جهت
که محتاج مؤونة کمتری است بر دیگری اولویت دارد و شایسته است در مقام
مقایسه و داوری برگزیده گردد و از این پس توصیه و اعمال شود.

هم از
این روست که علم نحو همچنان قابلیت تکامل و پیشرفت را دارد. اگر امروزه ما
به علم نحو، این‌گونه نظر کنیم و آنرا مستعد پیشرفت و شایستة تلخیص و تهذیب
بدانیم و خود را همچون واضعانِ علم نحو، سزاوارِ اظهار نظر و تجزیه و
تحلیل مستقل استعمالات عربی ببینیم، می‏توانیم با تقلیل قواعد نحوی و تداخل
ابواب آن و حذف زوائد، مدّت تحصیل آن را کوتاه‌تر و هزینة لازم برای آن‌را
کمتر نماییم و مبتلای به اکل از قفا نشویم.

اگر به نحو چنین بنگریم،
شاید به جای تألیف شرح‌ها، توضیح‌ها و حواشی برای متون کهن، و یا تغییر
صورت ظاهری کتب، اقدامی مناسب در جهت اصلاح اساسی ساختار مباحث نحوی نماییم
و گمان می‏رود این اقدام رتبتاً بر اصلاح کتب درسی از نظر آموزشی مقدّم
باشد.

کتاب درسی باید بیانی ساده و گویا داشته، دچار تطویل ممل یا
ایجاز مخل، تعقید یا اختلاف نباشد. مطالب هر درس فقط بر دروس گذشته مبتنی
باشد، کاربرد عملی هر درس و ثمرات آن قبلاً روشن شود، از مثال‏های متنوع و
گویا ـ در قالب‏های مختلف ـ بهره گیرد و به مثال‏های کلیشه‏ای و تکراری
بسنده ننماید، جغرافیا و جایگاه منطقی هر بحث در آن به دانش‏پژوه گوشزد
شود، خلاصة هر درس پس از آن یا در انتهای کتاب ذکر گردد و در لابلای درس‌ها
از انواع جدول، شکل، نمودار، تقسیم بندی‏های درختی و هر چه فهم مطلب را
آسان می‏نماید، استفاده شده باشد، دارای مراحل و حلقات مناسب باشد و.. .

امّا
همة این توجّهات ـ که به مقام اثبات مربوط است ـ در صورتی موجّه و مقبول
است که قبلاً محتوای مناسبی برای آموزش تدوین و مهیا شود که ثبوتاً پیراسته
از زوائد و آراسته به استدلال‌ها و تحلیل‌های شایسته باشد.

البته
این سخن بدین معنا نیست که تا رسیدن به چنین هدفی دست به کار اصلاح کتب
درسی نشویم و روش‌های صحیح آموزشی را در تدوین کتب درسی نحو نادیده بگیریم،
بلکه سخن در تقدم رتبی و اولویت واقعی است. سخن در این است که ادیبان محقق
و اندیشمند، نهایت همّت خویش را فهم کلام نحویان گذشته و ارائة برداشت‏های
آنان قرار ندهند و برای خود نیز هم‌عرض پیشینیان، حق اظهار نظر و بیان
عقیده قائل شوند و در صدد تهذیب و تکامل علم نحو برآیند و بر فرضِ قدم
نهادن در چنین مسیری از کم و زیاد شدن برخی از ابواب، یا حذف بسیاری از
قواعد، یا تغییر تعاریف و اصطلاحات، واهمه‏ای نداشته باشند. زیرا چنانچه
این همه بر اساس استدلال متین و منطق مستحکم صورت پذیرد، خدمتی بس ارجمند
به دانش پژوهان این رشته ارائه شده است.

امّا این دغدغه که «در صورت
ظهور چنین تحوّلی بسیاری از عناوین نحوی به کار رفته در متون علمی فقهی،
اصولی، تفسیری، لغوی و.. . برای نسل آینده بی‌معنی و نامأنوس می‏گردد»
(مثلاً اگر سخن مؤلف «تجدید النحو» را بپذیریم «فعل ناقص» بی‌معنی میشود
حال آنکه در بسیاری از کتب علمی به مناسبت‏های مختلف از افعال ناقصه ذکری
به میان آمده و یا در ترکیب آیات و عبارات تاکنون از این اصطلاح بارها
استفاده شده، ما نیز نیازمند استفاده از این کتب و فهم محتوای آن هستیم،. .
. )

این دغدغه گرچه، توجه بجا و شایستة تأملی است، امّا نظر به این
نکته نیز ضروری است که این نقطة ضعف در مقایسه با فوائد بی‌شماری که از آن
تحوّل انتظار می‏رود بسیار ناچیز و حقیر است. آنچه در طبّ قدیم یا هیأت
بطلمیوس رخ داد مگر شبیه همین تحوّل نبود؟ مگر علمای امروز طبّ و هیأت از
اصطلاحات و تعاریف ومسائل علوم قدیم بهره نمی‏برند؟ آنچه در این علوم واقع
شد نهایتاً به سود کاروان دانش تمام شد. یقیناً هر تحوّل و دگرگونی در نحو
قدیم نیز همین فایده را دارد و بیش از آنچه در آن علوم رخ داده، ضایعه
نخواهد داشت.

لذا نحوی به هدف شناخت سخن صحیح از سقیم و کشف معیارها و
موازینی که استعمال درست عبارات عربی را بیاموزد و توجیه مناسبی برای
استعمالات عرب گردد به دنبال کوتاه‌ترین و مؤثرترین تحلیل‌ها و روش‌ها،
نسبت به إعمال هرگونه تصرّفی در نحو موجود مختار است؛ راهی که حوزه‏های غیر
شیعی مدّتی است آغاز کرده و آثار ارزشمندی نیز از خود بر جای نهاده است[۳].

شیوه عمل نحویان

شیوه
عمل نحویان چیزی شبیه روش کار دانشمندان علوم تجربی است. دانشمندان علوم
طبیعی به دنبال کشف حقایق تکوینی عالَم و قواعد عام حاکم بر طبیعت و برای
تحلیل و تفسیر رخدادهای طبیعی فرضیه‏پروری و آزمایش می‏کنند. نحویان هم به
دنبال کشف قراردادهای عرب جاهلی و قواعد عام حاکم بر کلام او و برای تحلیل و
تفسیر استعمالات اصیل عرب و پیروی از آن نظریه‏پردازی و آزمایش می‏کنند.

نحوی
وظیفه دارد پس از بیان هر قاعده و اصلی، از آن دفاع کند و نشان دهد که
استعمالات زبان عربی بر محور آن می‏گردد و جز به میزان ضرورت و در حد
استثنا از آن تخلّف نشده است. پس وظیفة اصلی نحوی بیان قواعد کلی است و به
تبع آن مسئولیت توجیه استعمالات مخالف و دفاع از آن قواعد را در موارد نقض
دارد. در این میان لازم است نحوی همیشه «کلی‏ترین قواعد» را جستجو نماید و
تلاش کند تا نحو را در «کمترین قواعد» خلاصه سازد.

اساسی‏ترین اصول
علم نحو عبارت‌اند از «کل فاعل و مبتدا و خبر مرفوع»، «کل مفعول منصوب» و
«کل مضاف الیه مجرور». در آغاز، نحوی کوشش می‏کند بر مبنای همین قواعد و
اصول عام، استعمالات عربی را بررسی کند و بسیار علاقه‏مند است که همین
احکام کلّی، پاسخ‌گوی تمامی مشکلات او باشد. امّا علی‏رغم میل باطنی او،
عرب در موارد زیادی خلاف این قواعد را نیز استعمال نموده است؛ مثلاً در
جمله «ان اللَّه علیمٌ حکیمٌ» و مانند آن اسم «إنّ» ـ هر چند تعریف مبتدا
بر آن صادق است ـ در میان اهل زبان، منصوب استعمال شده. همین امر نحویان را
به تدوین فصل مستقلی در باب حروف مشبهة بالفعل مضطر نموده است. یا در
مواردی با حذف حرف جرّ اعراب اسم مجرور، توسط اهل زبان تبدیل به نصب شده.
نحویان قلباً از اینگونه اقدامات ناراضی‏اند و بسیار مناسب می‏دانند آنچه
اراده شده، ذکر گردد. امّا عرب همیشه به تمایلات نحویان پاسخ مثبت نمی‏دهد.
لذا ارباب نحو به تأسیس باب مستقلی تحت عنوان «منصوب به نزع خافض» آنهم در
شرایط کاملاً اضطراری گردن می‏نهند. به تعبیر دیگر اگر امر استعمالات زبان
عربی به دست نحویان و تحت حکومت آنان بود هرگز به احدی از عرب، اجازه
نمی‏دادند اسم مجرور را با نزع خافض، منصوب کند. بلکه انتظار داشتند متکلم
تمام آنچه را قصد کرده بر زبان آورد و هیچگاه مرتکب نزع و تقدیر و حذف
نشود.

این مسئله در دیگر زبان‌ها نیز نمونه دارد. مثلاً در زبان
فارسی، اگر امر کتابت کلمات را به ارباب نگارش تفویض نموده و همه پارسی
زبانان در پهنة تاریخ مقید به پیروی از آنها بودند، آنان هرگز اجازه
نمی‏دادند کسی از پارسیان کلمه «خواهر» را با «واو» و یا مدرسه را با «ه»
بنویسد. حسابگری آنان چنین است: آنچه خوانده می‌شود باید نوشته شود و آنچه
خوانده نمی‌شود نباید مکتوب گردد. اصل، آن است که «خواهر» بدون «واو» و
تنها با الف نگاشته شود. امّا از آنجا که استعمالات هر زبان و کتابت آن بر
دستور زبان و آئین نگارش مقدم است و اهل زبان در پاره‏ای از تاریخ، خود را
در بند قواعد نمی‏دیدند، امثال این وقایع در زبان‏های مختلف دنیا رخ داده.
کسی دقیقاً نمی‏داند اسلاف ما در چه شرایط اجتماعی، یا بر اساس چه صلاح‌دید
متینی کلمه خواهر را اینگونه نوشته‏اند؟ چرا از اصل، تخلف نموده و روش
سادة اوّلیه را زیر پا نهاده‏اند؟ شاید امثال این وقایع صرفاً یک تصادف
تاریخی باشد. امّا در هر صورت آن نسلِ ما قبلِ قاعده، امروز بر قواعدِ
دستوری ما حکومت می‏کند و در موارد بی‏شماری دستوریان را به وضع اصطلاحات،
قوانین و قواعد تازه وادار می‏نماید.

نمونه‏های خارج از قاعده

این موارد خلاف اصل که شمارشان غالباً بیش از اصول و قواعد اوّلیه است به دسته‏های زیر تقسیم می‏شوند.

۱.
موارد خلاف اصلی که در حدّ استثنا باقی مانده و نظیر آنان امروزه در میان
اهل زبان شایع نیست. «صنفان» در عبارت «کانَ الناسُ صنفان»، «أکلوا» در
عبارت «أکلونی البراغیثُ» و «هذان» در آیة شریفة «اِنَّ هذان لساحران»[۴]ـ بنابر قرائت «إنَّ» به صورت مکسور و مشّدد ـ از این قبیل‏اند.

امروزه
هیچ عرب‏زبانی به خود جرأت استعمال چنین جملاتی را نمی‏دهد و از استعمال
آن شرم بلکه بیم دارد. گمان می‏رود در زمان استعمال این جملات نیز اهل‏زبان
چندان صلاح نمی‏دیدند مشابه این ترکیبات را به کار برند. چنانچه تاریخ،
تنها تعداد اندکی از این‌گونه استعمالات را به ثبت رسانده است. شاید عرب
جاهلی از باب بی‌توجهی و کم‌دقّتی این موارد را نادیده گرفته است. شاید از
آنجا که به جای استناد به قوانین مدوّن تنها اتّکا به ذوق شخصی و دل‌نشینی
کلام می‏نموده و خوشایند خود را محک تشخیص فصیح از غیر فصیح می‏دانسته، تن
به چنین استعمالاتی داده و کسی چه می‌داند شاید عظمت شخصیت گوینده و
محبوبیت آثار ادبی او دیده دقّت ایشان را بسته یا شاید مجموع کلام او از
مطلع تا ختام آن‌چنان زیبا و دل‏انگیز و اعجاب‌آور بوده که این خطای کوچک
تحت الشعاع آن قرار گرفته و ذوق مشکل‌پسند ایشان را مجروح نساخته است و
شاید.. .

به هر صورت عرب جاهلی نه خود حاضر بوده امثال این موارد را
بر زبان آورد و نه به دیگران اجازه می‏داده است. این موارد به واقع کلّیت
قواعد نحوی را مخدوش نمی‏سازد و نحویان را مجبور به وضع ابواب جدید
نمی‏کند، گر چه گاه توجیهات خنده‏آوری در تصحیح این موارد از نحویان دیده
می‏شود. با این موارد استثنایی دو گونه برخورد، ممکن است:

اوّل آنکه
در پایان هر بحث نحوی به عنوان استثنا از آنها یاد شود و صریحاً اعلام گردد
که استعمال این موارد تنها به دلیل آن است که عرب استعمال نموده و هیچ
توجیه دیگری ندارد.

دوّم توجیهِ نحوی این موارد. نحویانی که این
موارد را توجیه‏پذیر می‏دانند به واقع مدّعی‌اند ترکیب این عبارات دشوار،
خارج از توان مبتدیان و نیازمند تخصص و مهارت است. بر این اساس لازم است
این موارد را نه در متن کتاب بلکه تحت عنوان تطبیقات، تمرین یا زیرنویس ذکر
نمایند و یا با گردآوری این امثله در یک مجموعه مجزّا و مستقل، شبیه روشی
که صرفیان در کتاب صیغ مشکله پی گرفته‏اند، کتب نحوی را پیراسته‏تر
نگه‏دارند. ولی باید دانست که با به‏کارگیری این روش دیگر هیچ ترکیب
نامأنوس و هیچ شاذّی بدون جواب باقی نمی‏ماند، و به کمک تقدیرها، مستترها و
محذوف‏ها همه چیز حتّی غلط‌های فاحش را می‏توان توجیه کرد. برخی از این
توجیه‏ها ـ شبیه آنچه در کان الناس صنفان گفته می‏شود ـ زیربنای قواعد باب
را فرو می‏ریزد.

۲. موارد خلاف اصلی که در نزد عرب استثنا و نادر
محسوب نمی‏گردد بلکه نظایر آن، هم در عربی قدیم به‌کار می‏رفته و هم
امروزه، اهل زبان مُجازاند در متون و کلمات خود از آن استفاده کنند. امّا
کاربرد آنها مشروط به شرایط و محدودیت‏هایی است. مثلاً این قاعده که «ادات
شرط تنها بر جملة فعلیه وارد می‏گردد»، موارد بسیاری، در عبارات عربی نقض
شده. تنها سورة تکویر شاهد گویایی بر این مدّعا است. عرب زبانِ کنونی نیز
در استعمال مشابه این جملات مختار است.

شایسته است در کتب نحوی چنین
قواعدی از ابتدا به عنوان قواعد غالبی طرح شود و موارد خلاف آن نیز بیهوده
توجیه نگردد. تقدیر فعل، قبل از اسمی که جملة شرط را آغاز می‌کند و تبدیل
جملة اسمیه به فعلیه تلاش مبارکی نیست. چه لزومی دارد قانونی وضع نماییم که
گریبان‌گیر ما گردد؟ چرا با کلّیت بخشیدن به این قاعده خود را به ورطة
توجیه و تأویل اندازیم؟ واقعیت آن است که عرب در استعمال خلاف این قانونِ
کلی مجاز است، هر چند موارد خلاف را کمتر استعمال می‌کند. همین واقعیت را
صریح و رسا بیان کنیم. به زبان دیگر رویه و روشی که عرب به طور معمول در
غالب استعمالات به آن پای‌بند است، دخول ادات شرط بر جملة فعلیه است. ولی
هر جا که خود صلاح بداند این رویة اصلی و روش غالب را کنار نهاده و ادات
شرط را بر جملة اسمیه داخل می‌کند، حتّی اگر نحویان با شبهِ ‏استدلال عقلی،
استحالة آن‌ را ثابت نموده باشند. چه بهتر که نحویان نیز بی‌جهت خود را به
تکلّف وادار نکنند و از ابتدا حقیقت آنچه عرب انجام داده است را بدون
تغییر و تفسیر غیر‌واقعی ارائه دهند و استدلالات عقلی را با مسائل قراردادی
نیامیزند و بی‏واهمه اعلام کنند «ادات شرط نه همیشه که غالباً بر جملة
فعلیه وارد می‌شود».

۳. موارد خلاف اصلی که بر اثر کثرت استعمال،
نحویان را به وضع ابواب نحوی جدید یا دست‌کاری در تعاریف و قواعد مجبور
نموده است. پیش از این به مبحث غیر منصرف، منصوب به نزع خافض و حروف مشبهة
بالفعل اشاره کردیم. اینک نمونه‏هایی دیگر:

نحویان همان‌گونه که اعتراف نموده‏اند[۵]اسم
را شایستة اعراب و بنا را سزاوار حروف می‌دانند. «اسم مبنی» در نظر آن
نحوی‌ای که در مرحلة نظریه‏پردازی است و هنوز فرضیة خویش را با استعمالات
عربی، محک نزده، ترکیبی تناقض‏آمیز است. نحوی بسیار مشتاق است همة اسامی را
در یک مجموعه و تحت سیطرة قوانین واحد در آورد و با تقسیم به معرب و مبنی،
باب اختلاف و تفرقه، میان اسامی نگشاید. عقل سلیمِ هر انسان منصفی وحدت
رویه را در مواردی که عنوان واحد حاکم است، مستحسن می‏شمارد و اختلاف
بی‌جهت را روا نمی‏بینید.

همین نحوی آن هنگام که استعمالات عربی را
بررسی می‏کند و فرضیة خویش را در معرض تطبیق بر متون عربی می‏گذارد،
محاسبات خویش را بربادرفته می‏بیند. عرب بدون ملاحظة این نکات و علی‏رغم
پافشاری استحسانات و استدلالات، برخی اسامی را نه بر سبیل استثنا و ندرت،
بلکه کثیر و شایع، مبنی استعمال نموده و خود را در این استعمال مُحق دیده
است. اعتراضِ امروز نحوی ره به جایی نمی‏برد و چیزی را تغییر نمی‏دهد. باید
این واقعیت را پذیرفت که عرب در استعمال اسامی، قید وبند قیاسات عقلی را
نپذیرفته. با پذیرش این واقعیت، نحوی وظیفه دارد تکلیف این اسامی را روشن
سازد و آنها را تحت یک مجموعة مستقل سرپرستی نماید. احکام و قواعد مناسبشان
را استخراج، اعلام و اعمال نماید. این اقدام نحوی به تشکیل مراکزی می‏ماند
که در جوامع مختلف برای سرپرستی مجانین و معلولین در نظر گرفته میشود. اگر
تعداد این افرادِ خلاف اصل، انگشت شمار و معدود بود، نیازی به تشکیل چنین
مؤسساتی نمی‏بود. امّا چون شمار آنان رقم قابل توجهی را تشکیل می‏دهد، بر
متولیان امور جامعه لازم است با ایجاد مجموعه‏هایی مناسب و با احکام و
قوانین مستقل ایشان را سامان‌دهی نمایند.

داستان پیدایش باب اشتغال
نیز چیزی شبیه همین ماجراست. نحوی در بررسی متون عربی با این جملات مواجه
می‏شود؛ «نصرتُ محمداً»، «محمداً نصرتُ» و «محمدٌ نصرتُه» و هریک را مطابق
قواعد ترکیب می‏کند. او انتظار ندارد جمله «محمداً نصرتُه» را از زبان عرب
بشنود. زیرا نصرت فاعل و مفعول دارد و محمد نیز نمی‌تواند مبتدا باشد. امّا
بر خلاف انتظار او استعمال این جمله نزد اهل زبان شایع است. همین مسئله
نحوی را به عرضة باب اشتغال مضطر می‏سازد[۶].

دقت
در این گروه بندی، دورنمای تدوین کتب درسی نحو در حلقات مناسب را نیز روشن
می‏سازد. مبتدیان و نوآموزان، تنها با محکمات این علم ـ یعنی اصول اوّلیة
قراردادهای کلامی ـ آشنا می‏شوند. در مرحلة دوّم ابواب اضطراری نحو (اعضای
گروه سوّم) نیز ضمیمه می‏گردد. بیان جزئیات و فروعات قواعد بر عهدة حلقات
نهایی این علم است.

***

 


[۱]. پیرامون قید «عام» در آینده سخنی خواهد آمد.

[۲]. تجدید النحو، شوقی ضیف، نشر ادب حوزه، ص ۲۳ ـ ۱۱.

[۳].
در فرهنگ اسلامی، نخستین بانگ اعتراضی كه علیه نحو به گوش رسید از اندلس
برخاست. حدود هفت‌صد سال پیش، ابن مضاء قرطبی كتابی به عنوان «الردّعلی
النحاه» نگاشت و در آن برخی از اصول نحوی، خاصّه قضیة عامل را مردود شمارد.
امّا كتاب ابن مضاء تا سدة اخیر چندان مورد توجّه قرار نگرفت و پس از خود
او نیز دیگر كسی اقدامی جدّی در ادامه راه او نكرد و نحو همچنان یكّه‏تاز
مدارس و مساجد بود. تا اینكه در دهه‏های اخیر دانشمندان، اندك‏اندك به
بازنگری در ساختمان نحو همّت گماردند. كوشش‏های این دانشمندان، حدود چهل
سال پیش، در مصر به اوج خود رسید و ابراهیم مصطفی قواعدی تازه در كتاب
«احیاء النحو» به وزارت فرهنگ مصر تقدیم كرد. پیشنهادهای او، كه به تأیید
ادیبان زمان و فرهنگستان قاهره رسیده بود، برای اجرا به مدارس مصر و از
آنجا به مدارس چند كشور دیگر ابلاغ شد. امّا معارضه با آن برنامه چندان
شدید بود كه وزارت فرهنگ، آن را پیش از آنكه جامة عمل بپوشد، باز پس گرفت.
با این‌همه، نه ابراهیم مصطفی، مأیوس شد و نه محققان جوانی كه دشواری‏های
آموزش زبان را دریافته بودند. كار آنان ادامه یافت و در نقاط گوناگون جهان،
خاصه در اروپا و آمریكا به كشف راه‏های نوینی نیز موفق شد. اینك پژوهندگان
عرب و غیر عرب، با استفاده از زبان‌شناسی و دستور مقارن، به بازنگری در
ساختمان زبان عربی مشغول‌اند و آثار خود را پیوسته به زبان‏های گوناگون
انتشار می‏دهند.» (آذرتاش آذرنوش، آموزش زبان عربی، ج۱، مقدمه)

.[۴] طه ۲۰: ۶۳.

[۵].
وَ الاسمُ مِنه‌ای بَعضُهُ مُتمَكّنٌ وَ هُوَ مُعرَبٌ جارٍ عَلی الاصلِ وَ
بَعضُه الآخَر غَیرُمُتَمَكّنٌ وَ هُوَ مَبنِی جارٍ عَلی خِلافِ الاصلِ ـ
وَ كُلُّ حَرفٍ مستَحِقّ للبِناءِ ـ (البهجه المرضیه باب المعرب و المبنی).

.[۶] همچنین چنانچه مسئولیت وضع قوانین ـ نه كشف آنها ـ با نحویان بود و
قراردادهای استعمال كلمات، تحت اراده و نظر ایشان تنظیم می‏گشت هرگز احدی ـ
جز گستاخان و لاابالیان ـ به خود جرأت استعمال تعابیری مشابه «أقائمٌ
الرجلان» را نمی‏داد. امّا اینك كه چنین نیست و عرب با افتخار و بدون شرم
یا واهمه، چنین تعابیری را بر زبان آورده، نحوی چاره‏ای جز تصرف در تعریف
مبتدا و تعمیم آن به «مبتدای وصفی» ندارد. وضع چنین بابی در نحو، ضرورتی
است كه واقعیات (استعمال عرب) ایجاب نموده است. پس از اختراع مفهوم مبتدای
وصفی و وضع احكام جدید، همین اعراب را در غیر موارد ضرورت نیز می‏توان جاری
نمود.مسیر حركت نحوی چنین است: در بررسی متون عربی، نحوی با این تعابیر
مواجه میشود: محمّدٌ قائمٌ ـ أمحمّدٌ قائمٌ؟ ـ أقائمٌ محمّدٌ؟ ـ أمحمدان
قائمان؟ ـ أقائمان محمدان؟ ـ أقائمٌ محمّدان؟

او برای تركیب ۵ جمله
اوّل مطابق تعریف مبتدا و خبر كلمه «محمد» را مبتدا و «قائم» را خبر
می‏گیرد. نحوی می‏داند اگر همین تركیب را در جمله ششم اجرا كند، اصل مطابقت
مبتدا و خبر را زیر پا گذاشته است. لذا از سر درماندگی و استیصال دست‏ به‏
كار اختراع مفهوم «مبتدای وصفی» می‏شود. پس از پیدایش چنین پدیده‏ای و
تأویل جملة ششم بر اساس آن، چون به جملات گذشته نظر می‏كند همین تركیب را
به اندام جملة سوّم مناسب می‏یابد و دربارة آن نیز اعمال می‏كند. بدین
ترتیب جملة سوّم، دارای دو تركیب و هر یك از جملات دیگر تنها دارای یك
تركیب می‏شود.

در مقابل، برخی معتقدند مبتدای وصفی از افراد گروه
اوّل محسوب میشود و استعمال آن در مواردی كه تنها مبتدای وصفی باشد و اعراب
دیگری در باره آن صادق نباشد بسیار اندك و به قدر استثنا در میان عرب
سابقه دارد. اثبات چنین مدعایی نیازمند بررسی متون عربی است. اگر چنین
باشد، پرداختن به مبحث مبتدای وصفی بیهوده و اتلاف وقت است و شایسته است به
سان دیگر افراد گروه اوّل مثال‏های نادر مبتدای وصفی را به باب استعمالات
استثنایی منتقل نموده و هیچ توجیه و تأویلی درباره آن نتراشیم. (تجدید
النحو ص ۳۹ و ۴۰)

نحویان مشابه مسیری را كه در اختراع مفهوم مبتدای
وصفی رفته‏اند در پیدایش مفهوم «عسی تامّه» پیموده‏اند: عسی محمدٌ أن یقومَ
ـ محمدٌ عسی أن یقومَ ـ محمدان عسَیا أن یقوما ـ عسی أن یقومَ محمّدٌ ـ
عسی أن یقومَ محمّدان. نحویان در چهار جمله اول «أَن» و فعل مضارع را خبر
عسی می‏دانند. امّا اگر این تركیب را در جملة پنجم اعمال كنند به محظور عدم
مطابقت مبتدا و خبر مبتلا می‏گردند. لذا با تعریف «عسی تامه» مفهوم نحوی
تازه‏ای ارائه می‏دهند و جملة پنجم را بر اساس آن تركیب می‏كنند. آنگاه با
مراجعه به جملات ماقبل این تركیب را در جملات ۲ و ۴ نیز جاری می‏نمایند. در
این زمینه نیز به تجدید النحو صفحه‏های ۱۵ و ۱۶ مراجعه نمائید.

*** به نقل از سایت راه و رسم طلبگی

ارسال ديدگاه

لطفا نام خود را وارد كنيد! لطفا آدرس ايميل را صحيح وارد كنيد! لطفا پيام را وارد كنيد!